واگویه هاى زنى که از ساعت خوابش خیلى گذشته ...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:
پسرم کوزه هاى خیالى مى سازد. با حرکت انگشتهایش گل خیالى را روى چرخ خیالى مى چرخاند و کوزه اى از جنس سفال و خیال را هزار رنگ مى کند. بعد ذوق زده جیغ مى زند که مردمى خیالى کوزه را ده، بیست یا سى دلار خیالى خریده اند و حالا توى خیال او خیلى پولدار است. من؟ نشسته ام دارم راههاى نرفته ى روبرویم را مى شمارم. خیالم نشسته روى کانتر آشپزخانه و پاهاى بلندش را تاب مى دهد: هیچ وقت هم نمى شود مطمئن شد. نمى دانم من مى گویم یا خودش:"به درک!" و بعد دارد روى لبه ى جدولى خیالى راه مى رود:" اما اگر نروى تا قیام قیامت تردیدش توى جانت مى ماند، که مثلا اگر مى رفتم ..." مى گویم که آخر تمام راهها همین است. مى خندد. مى دانم که مى خواهد بگوید که تو مگر آخر چند تا راه را رفته اى؟ پسرم کوزه اى ناموجود را بنفش رنگ کرده و به دویست دلار فروخته و شادمان است. من و خیالم نشسته ایم به کوه و رودخانه و راهها فکر مى کنیم. او دلش مى خواهد بنشیند من دلم مى خواهد بدوم. مرد مى گوید ببخش آشفته ام. آشفتگى اش به دلم مى نشیند. من هم آشفته ام. خیالم آشفته نیست. مى گوید گیرم که پشیمان شدى. برمى گردیم و باز از سر خط. مى گویم خوبیش این است که دیگر این خاطره هاى کهنه به پر و پایم نپیچند. نبینم. نشنوم. ندانم. خیالم و مرد با هم مى گویند خب. من؟ به پسرم تشر مى زنم که بخوابد. خواب از پلکهای خودم فرار مى کند. من مرکز دنیا هستم. من خود دنیا هستم. اینها را خیال دیوانه ام مى گوید. مى گویم من مادر هستم و هیچ چیز توى دنیا با این موضوع نمى تواند رقابت کند. گیرم که در خیالهاى ٩ سالگى پسرم بدترین مادر دنیا باشم. "مامان میشه لپت رو بکشم؟" خیالم ریسه رفته. مرد یک ابرو را برده بالا. عکس کوزه را گذاشته جلوى چشمم: قشنگ نیست؟ و کوزه ى خیالى واقعا هم قشنگ است. شب دراز است و قلندر بیدار، من هم، ظاهرا ...