« مرا از وحشت و تردید، رها کن تا رها باشم...»
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، روزهای من

یک. داشتم توی رختکن باهاش حرف می‌زدم. مثل خیلی از وقتهایی که باهاش حرف می‌زنم نشسته بودم روی لبه سمت چپ و پایم را گذاشته بودم روی لبه سمت راست. زانوهایم بالا بود و خودم کمین کرده بودم برای صدای خنده هام. گاهی خنده هایم را گم می‌کنم. منتظر می‌مانم تا بهانه خندیدن را بدهد دستم. آن روز هم که گریه می‌کردم توی همین رختکن قایم شده بودم. رختکن تاریک پناهگاه همه ی کسانی است که تلفنهای عاشقانه دارند. وسط روز یکنواخت کاری. وقتی که دلت نمی خواهد کسی حالت چهره ات را ببیند. رختکن ما تاریک است و یک روز در میان چراغش می‌سوزد. یک بار در رختکن را باز کردم و کتم را آویزان کردم و تازه آن وقت بود که آقای ح. را دیدم. کم مانده بود سکته کنم. پشت همه کتها قایم شده بود و پاهایش روی لبه یک طرف بود و چیزی ازش دیده نمی شد. آقای ح. زن دارد و یک بچه دو ساله و قاعدتا نباید سودایی با رختکن تاریک داشته باشد. از ترس من خنده اش گرفت. از روزی که آقای ح. را توی رختکن دیدم و ترسیدم دقیقا جلوی در می‌نشینم که همکار بخت برگشته ای را که برای آویزان کردن کتش آمده نترسانم. البته که قبل از هر چیز رختکن را خوب نگاه می‌کنم که کس دیگری تویش قایم نشده باشد.

دو. فکرهای توی سرم رسیده بودند تا دم در. به دیوارهای رنگ چوب و آن همه گلدان نگاه کردم. به ستونهای دراز با پوشش نقره ای. به کفپوش کرم رنگ با دانه های زرد و سبز. به بغل دستی بی آزارم که ناهار نمی خورد. به آقای ا. که کنار ورودی می‌نشیند و هر چهارشنبه دم رفتن می‌گوید«آخر هفته خوبی داشته باشید» و تقریبا همه را «عزیزم» صدا می‌کند. به دخترها و قرارهای هفتگیشان که محض رضای خدا یک بار هم جور نشده همراهشان باشم. فکر کردم اگر شرکت فقط همین یک طبقه را داشت می‌توانستم بمانم. می‌توانستم ملکه ناتمامی تمام پروژه‌های دنیا باشم. می‌توانستم دل بسپارم به این اطمینان همیشگی از واریز حقوق ماهیانه و حق بیمه و هزار چیز دیگر. اما شرکت فقط یک طبقه نبود. بعد از یک سال و خورده ای هنوز به ترکیب دویدن و ایستادن مدام عادت نکرده بودم و نمی خواستم عادت کنم. از اینکه چند وقت یک بار باید چشمهایم را می‌بستم و آدمهای روبرویم را ندید می‌گرفتم. از اینکه باید منت پیرمرد را می‌کشیدم که نقشه هایم را تایید کند. از اینکه وقتی رئیس می‌گفت «اگر صلاح می‌دانید» وانمود می‌کردم که صلاح دانستن یا ندانستن من اهمیتی دارد. از اینکه مواظب باشم آمپر ف. بالا نرود و از اینکه وانمود کنم که نظر یک عده آدم اهمیت دارد خسته شده بودم. از پیچیدگی روابط. از بروکراسی. از آشغالی که به اسم معماری به خورد کارفرمای بخت برگشته دولتی می‌دادیم.

سه. گفتم نجاتم بده و بعد فکر کردم چرا گفتم نجاتم بده. جمله « نجاتم بده» برای من وصل است به آن آهنگ خیلی خیلی قدیمی که «نجات من به دست توست. از این محبس نجاتم ده.» و می‌دانستم که نجات من دست او نیست. بعد فکر کردم کاش بود. کاش هنوز از آن اطمینان معصومانه چیزی در جانم باقی مانده بود. که برای یک لحظه کوتاه بدون اینکه خودم وسط حرف خودم بدوم باور کنم که می‌شود نجات من به دست او باشد. نجاتم به دست کسی دیگر باشد. کسی بیاید و مثلا دستم را بگیرد و نجاتم بدهد. می‌دانستم که دیگر روی لبه تیغ و تاریکی راه نمی روم. زمین زیر پایم صاف بود. هر چند که محکم نبود. آسمان بالای سرم مال خودم بود. هر چند که آبی نبود. خودم ایستاده بودم هر چند که تا صاف ایستادن خیلی مانده بود. وسط روز دیوانه ام، ویار معصومیت از دست رفته ام را کرده بودم. چیزی که از هیچ مغازه ای نمی شد خرید. به هیچ خیاطی نمی شد سفارش داد.

چهار. نشسته بودم سر ناهار نسخه می‌پیچیدم برای خانم ح. دخترها زل زده بودند به من که مثلا تجربه دارم و خرم از پل گذشته است. تقریبا ماجرای خر لنگ من و پل شکسته و مهری که از روزگاران نشسته بر دل را کسی نمی داند. وقتی گوشی تلفن را برمی دارم و می‌خندم فکر می‌کنند که چه زندگی خجسته و شادمانه ای دارم. البته که زندگی خجسته و شادمانه ای دارم اما برای دخترهای آتلیه مسیر خجستگی و شادمانی وابسته است به آن خر و گذشتنش از پل. نیمه راه پل همه شان نشسته اند و دارند روزهای مانده تا چهل سالگی  را می‌شمرند و ته اش آن ترس آشنا می‌آید توی چشمشان که نکند دیر بشود و وقت نکنند که فرش زندگیشان را زیر قدمهای کوچک توله ای که قرار است آینده شان را برباد بدهد پهن کنند. من همسن آنها که بودم داشتم توی وبلاگم نکات بچه داری می‌نوشتم و نصف بلاگستان را دق مرگ کرده بودم. گاهی فکر می‌کنم آه همانهاست که مرا گرفته که در مادری کردنم اینقدر ناتمامم. بماند. ناهار تمام شد و آن احساس شگفتی توی صورت دخترها ماند. نفسم گرفته بود. دلم می‌خواست برگردم توی رختکن تاریک و باقی مانده سهم خنده ام را از کتهای آویزان و عشقهای پنهانی پس بگیرم. دلم می‌خواست همانجا آنقدر بمانم تا مجبور شود که بیاید و راست راستی نجاتم بدهد.