و نوسترداموسی که همین نزدیکیهاست...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

من تا سالهای سال زندگیم که داشتم با آبرو زندگی می کردم متوجه نشده بودم که علاوه بر کودک درون و خر درون و بقیه جک و جانورها یک پیشگوی درون هم دارم. تا اینکه از بد روزگار، یکی دو تا از پیش گوییهایش واقعی از آب در آمد و تازه فهمیدم که با یک پدیده خیالی طرف نیستم. کسی در من هست که می داند چه خبر است. یا اینکه فرماندهی کل قوا را در دست دارد و در آن جهتی که می خواهد به پیش می بردم. قضیه به خودی خودش ترسناک است. خوبیش این است که زیاد زیر دست و پا نمی آید. اغلب اوقات می شود با همان اطمینان همیشه سرم را به سنگهای دور و برم بکوبم. معمولا زیاد آلارم نمی دهد. جیغ جیغ نمی کند. فقط یک گوشه نشسته و یک چیزهایی می پراند و خوشبختانه در مورد خیلی از موضوعات نظر نمی دهد. چون وسط بلبشوی ذهنی نویسنده و معمار و مادر و معشوق و دوست زیاد هم نمی توانم تشخیص بدهم که کدامشان پیشگویی است و باید حواسم بهش باشد. اما متوجه شده ام که پیشگویی ها جمله های کوتاه و قاطعند. قاطعیتی غیر ضروری دارند. نه از جنس اینکه « حالا ببینیم چی می شه.» یک قاطعیت نامتناسب با زمان گویش در خودشان دارند. «فردا از آسمان این شهر گل رز صورتی می بارد.» خب بعید است. اما پیشگوی درون من دقیقا همچین لحنی دارد. یک ویژگی دیگر این پیشگوییها این است که باید در حضور کسی ادا شود. نمی تواند دیالوگ درونی باشد. چون توی سر من آنقدر همهمه هست که نمی شود گفتار فخیم نوسترداموس درون را وسطش تشخیص داد. پیشگوی درون من وقتی که پیشگوییهایش درست از آب در می آید دستی به ریش سفیدش می کشد – یکی از بدبختیهایم این است که این یکی ریش و سبیل دارد و تقریبا شبیه ریچارد هریس در نقش دامبلدور است – و از غرور باد می کند. غرورش باعث می شود که دلم بخواهد حالش را بگیرم. متاسفانه ازش می ترسم. این است که خیلی با احتیاط در وبلاگم زیرآبش را می زنم. باشد که رستگار شود یا دست از سرم بردارد.