حال همه ى ما هیچ هم خوب نیست ....
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

قرار بود خانه را تمیز کنم. نشسته بودم زل زده بودم به شلوغى دور و برم. همیشه پسرم را نصیحت مى کنم که کار را از سختترین جایش شروع کن. مشق یا حالا هر چى را. بعد خودم در حالت منع رطب مانده بودم از کجاى خانه شروع کنم که سختى کار نترساندم؟ توى گلوى جارو برقى چیزى گیر کرده بود و آخرین بار نشده بود که جارو کنم. بعد که زور مردانه به دادم رسید و راه نفس جارو برقى باز شد، وقت نداشتم. خانه شده بود معدن خرده هاى مواد مختلف. صبح روح سامورایى ام در من حلول مجدد کرد و یکى دو نفر را لت و پار کردم، اما وقت عصر و در خانه فقط له و لورده بودم. انگار که چرخم کرده باشند. تمام ساعت کاریم را با موى آشفته و صورت بى آرایش از پله ها دویده بودم بالا و پایین تا یک سرى نقشه را رد کنم برود. به بحث تایید کمیته فنى یک تاییدیه جى آى اس هم اضافه کرده اند - که خدا مى داند چى هست- و تقریبا معنى اش این است که دیگر خروج نقشه از دفتر که همین حالا هم زیادى سخت است، غیر ممکن مى شود. لابد آن وقت دیگر نمی توانم بایستم. من وسط دویدنهام حتى مکث نکردم که فکر کنم چرا مى دوم. یعنى اگر تمام وقتهاى دویدن بخواهم فکر کنم که چرا دارم مى دوم باید بقیه عمرم را بشینم و فکر کنم. خب که چى؟ ظاهرا باید بدوم. یکى دو بار خود خسته و داغان را توى انعکاس شیشه ها دیدم و دلم خواست رژ لب بزنم و وقت نشد. لیوان آبم با آن رنگ نارنجیش خالى ماند. آخرش به خانه هم دیر رسیدم. بالاخره رفتم و شروع کردم به شستن روشویى دم در که از اولش هم زیاد کثیف نبود. فکر کردم باید یادم باشد به پسر بگویم که وقتى حال شروع کارى را ندارد از جاى آسان کار را دست بگیرد. بعد باز دوباره با پسرم دعوایم شد. این روزها شده ایم شاخ به شاخى مدام و او فقط نه سالش است. یعنى مى تواند در کسر ثانیه مامان خندان را تبدیل کند به کوه خشم. بعد با چنان تشدیدى روى "د" مى گوید:"خیلى بدى" که نمى توانم باور نکنم. شاید براى همین است که هر کارى هم مى کنم آخر این روزها باز بدم، خیلى بد... با تشدید در همه جاى همین کلمه ى کوتاه.