بیدارم کن ... بیدارم کن
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: مى ترسم انگار

یک. پله ها گرد بودند و سفید و به نظر بى پایان مى رسیدند. با یک عده زن از پله ها پایین مى رفتم. دوران سفید انگار بى پایان بود و من نفسم مى گرفت. بعد من، که از همه جلوتر بودم، روى یک پله ى سفید نشستم. گفتم من دیگر پایینتر نمى روم. انگار پایین پله مرگ، یا جانورى از همان جنس کمین کرده باشد. نشسته روى پله ى سفید نفس نفس مى زدم.

یک. توى اتاق روشن خوابیده بودیم. سینا آمد توى اتاق. نگاهى کرد و رفت. توى خواب خواب بودم و نمى توانستم اسم پسرم را صدا کنم.

یک. هزارها لباس بچه در رنگها و سایزهاى مختلف، آویزان در اتاقى که بى شکل به نظر مى رسید. مى خواستم لباسها را برایت تا کنم که بردنش راحت باشد. تمام نمى شد اما. زیاد بودند خیلى زیاد.

،

یک. در راهروهاى خانه زنها آمده بودند سراغم. کسى نامه اى نوشته بود با ماژیک قرمز، من معنیش را نمى فهمیدم اما یک جور تهدید بود انگار. آمده بودند دست به دامان من شوند که نویسنده را پیدا کنیم. من مى ترسیدم بفهمند، زندگیم را بفهمند و قضاوتم کنند. این قبل از پله ها بود.

دو. بعد بیدارى، براى زنى که وسط قضاوت هاى دیگر همجنسهایش پله هاى سفید بى پایان را مى پیمود، گریه کردم.

دو. چرا اینقدر آسیب پذیرتریم توى خواب؟ انگار نیشها، نیش تر هستند. انگار بدون آن پوسته ى هشیارى که حفاظتمان کند بازیچه اى بیش در دست ناخودآگاه نیستیم. انگار توى خواب که تن همراهمان نیست، درد را با جانمان احساس مى کنیم.

،

سه. بیدارم. امنم.