مرا پناه ندادید هم ندادید ... ای زنان ساده کامل یا حالا هر چی...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

دخترها دورم را گرفته بودند که نمی شود حالا توی همین خانه بمانی؟ از اسباب کشی نمی ترسی؟ حالا چرا می خواهی این همه تغییر توی زندگیت بدهی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسی؟ نمی ترسیدم. زن معصومی که پارسال توی بنگاه مسکن اشک ریخته بود می ترسید اما این آب از سر گذشته نمی ترسد. فکر می کنم ته ته اش این است که دوباره می روم توی دستشویی و گریه می کنم. بعد آب می زنم به صورتم و می نشینم روبروی مردهای غریبه. فکر کردم شاید حتی دو سه روزی حالم بد باشد که بهم زور گفته اند یا شاید پوستم آنقدر کلفت شده باشد که بایستم روبرویشان. وقتی می گفتم نمی ترسم برای خودم نگران شدم. بعد تمام دیروز خیره شدم به انگشتهایم. انتظار داشتم به جای آن باریکهای کم جان همیشگی، خارهای ترسناکی لابلای انگشتهایم سبز شده باشند. انتظار داشتم انگشترهایم به دستم نروند. انتظار داشتم دستم را که می کشم روی صورتم رد انگشتهایم بماند. نماند. انگشتها همان بودند و همان نبودند. انگشتهایم همان نبودند که شبانه می دویدند لابلای موهای خرمایی پسرم. همان نبودند که خط بنفش کمرنگی می کشید پشت پلکم. همان نبودند که با آنها می شد نامه های عاشقانه نوشت. انگشتهای زنی بودند که کارتونهای سنگین کتابها را جابجا کرده بود. انگشتهایی که رد ترکهای روی پایه های چوبی را دنبال کرده بود. انگشتهایی که می کشیدمشان به دیوار ارغوانی. غریبه و آشنا. دلم فرار می خواست. دلم می خواست بدوم تا جایی که نمی شناسم. پناه بگیرم در آغوشی که آشفتگی از این روزهایم دریغ می کند. دلم می خواست فکر نکنم. تصمیم نگیرم. دلم می خواست نیروی برتری باشد که مرا هم پناه بدهد. نبود. زندگیم یک خالی بزرگ بود. برای همه اینها بود که به خودم اجازه دادم گریه کنم. با ته مانده زنانگی و ضعف و کوچکیم نشستم روبروی این نوشته تا گریه کنم. اشک برایم خوب است. دیگر حالم داشت از آن زن سگ جان توی آینه بهم می خورد.