یکی مثل همه
ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

در جلسه هفتگی مدرسه نشسته‌ام و به حرفهای معاون آموزشی مدرسه گوش می‌کنم. از 17 نفر والدین بچه های پیش دبستانی فقط یکیشان نیامده. بقیه همه هستند. به آن یک نفر فکر می‌کنم. در تمام سالهای مدرسه حتی یک بار هم نشد که مادر جلسه اولیا و مربیان را شرکت کند. بهانه‌اش این بود که فارسیش خوب نیست و سر از حرفهایشان در نمی آورد. اما می دانستم که حوصله‌اش را ندارد.هیچ وقت به مدرسه سر نمی زد. هیچ وقت از معلمم در مورد درسهای من نپرسید. می‌گفت: «  تو که درسات خوبه که!» درسهایم خوب بود اما دوست داشتم مادرم بیاید پشت در کلاسم و از معلمم بپرسد که من سر کلاس چطور بچه‌ای هستم. مادرهای بقیه بچه‌ها می‌آمدند. نامه‌های جلسه مدرسه که می‌رسید خانه، می‌دانستم که مادر نمی‌آید. می‌دانستم که مادر دوستم مسئول انجمن اولیا و مربیان شده. نمی‌دانستم توی جلسه اولیا و مربیان چه اتفاقی می‌افتد. حالا خودم نشسته‌ام در جلسه هفتگی مدرسه پسرم. نشسته‌ام و گوش می‌کنم. معاون آموزشی در مورد«هوش هیجانی» حرف می‌زند و من فکر می‌کنم چه خوب که مدرسه‌ها هم این حرفها را یاد گرفته‌اند. چه خوب که نوع آموزش بچه ها دارد عوض می‌شود و چه خوب که وقتی در کلاس پسرم را باز می‌کنم و صدایش می‌کنم، چشمهایش با دیدن من برق می‌زند.

من مادر خوبی نیستم پسر جان. اما هر هفته مرخصی می‌گیرم و می‌آیم سر جلسه‌ها می‌نشینم. می‌آیم تا تو یکی از آن 16 نفری باشی که پدر یا مادرش آمده‌اند نه آن یک نفر. می‌آیم تا در کلاس را که باز می‌کنم چشمهای تو برق بزند،عزیز دلم!