خدا امروز فاز دو کار می کند.
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

پارکبان گفت : «صبح عالی به خیر. روز ما با شما شروع می شه با شما هم ختم می شه.» جمله کذایی معنی خاصی ندارد. ساعت کار من و پارکبانهای روبروی پارک مشابه است. وقتی دارم می روم آن یکی می گوید ساعت کاری ما هم تمام شد. وقتی می آیم این یکی حس می گیرد که صبحش شروع شده. اما امروز صبح مست بی خوابی می توانستم از همه جمله های دنیا برداشتهای خاص خودم را داشته باشم. مثلا فکر کنم که من واقعا شروع کننده و ختم کننده جریانی هستم. روز با من شروع می شود اصلا. اگر یک روز من به خیابان دیدار جنوبی نیایم روز پارکبانها شروع نمی شود. یک جور احساس خدایی بهم دست داد. با اینکه می دانستم که همیشه یک جورهایی انگار وسط جریانها پرتاب شده ام تویشان. مدتهاست نه آغاز کننده چیزی بوده ام نه ختم کننده اش. میانه میدان راه رفته ام. راه حلهای مقطعی داده ام. دوام آورده ام. گاهی فکر می کنم اصلا مدتهاست جز دوام آوردن کاری نکرده ام. اصلا «وا دادن» را فراموش کرده ام . دیشب دوستی می گفت: «وا بده... چرا اینقدر خودت را اذیت می کنی؟» داشتم اشکهای درشت می ریختم و صفحه کوچک سفید می رقصید. داشتم به خودم نگاه می کردم. یا نگاه نمی کردم. پسر خوابیده بود. من بیدار بودم و شب کش آمده بود روی دیوار ارغوانی و دلم نمی خواست بخوابم. دلم می خواست ببینم و بدانم تا صبح بیدار روی کاناپه نشستن یعنی چه. صبح روی پلکهای پف کرده سایه قهوه ای زدم. موها را گره زدم پشت سرم. به روزم فکر کردم. می توانستم همانجا بمانم اما پسرک عجله داشت. می خواست مساله ریاضیش را که درست حل کرده به معلمش نشان بدهد. فایده ای نداشت که بگویم معلم الان مدرسه نیست. مدتهاست که حوصله توضیح دادن ندارم. راه افتادیم طرف مدرسه. بعد هنوز چراغها را روشن نکرده بودند و من توی شرکت بودم و پلکهایم سنگین بود. روزم روبرویم بود و آینده ام، پشت سرم. ایستاده بودم. جایی میان خاطره ها. به دختری فکر می کردم که در راهروهای دانشکده می خندید و گاهی دسته کلید بزرگ و سنگینش را پرتاب می کرد بالا. به اینکه ازش بیزارم. برای تمام انتخابهای اشتباهش. برای اینکه همه چیز را اینطور خراب کرده بود و برای من «دوام آوردن» را به ارث گذاشته بود. کاش قانون ناگفته ای تصویب می شد و حق نصیحت کردن از آدمها صلب می شد. جرم نصیحت می شد تیرباران. دو نفر را که می کشتند ریشه اش می خشکید. دیگر کسی بهت نمی گفت که جل و پلاست را جمع کن و برو خانه پدری. یا بچه را بده به پدرش. یا اینکه وا بده. اما باید کمی برگردم عقبتر. تقصیر از آن کسی بود که نوشته بود می دانستی نصف دانشکده ...؟ مرا چسبانده بود به خاطره دخترک. به خندیدنش. به آینده ی روشنی که فکر می کرد پیش رویش است. آینده ای که همه راهها به آن ختم می شد و کسی جایی از من دریغش کرده بود. صاحبخانه گفت ماهی دویست تومن. گفت خب. حوصله بحث کردن با این یکی را هم نداشتم. دلم می خواست در جایی دیگر و زمانی دیگر از خواب بیدار شوم. سالهایم را پس گرفته باشم.سالهایم راهشان را جور دیگری رفته باشند مثلا. همکار خردادی گفته بود کارما. خیلی وقتها حال بد ما، مال کارماست. گفته بود حوالی دی ماه. باید بهش زنگ بزنم و بگویم برایم شراب بیاورد. گنجشکها با گلدان پشت پنجره سرخوشند. توی همین سرما هم سرخوشند. روز از من شروع نشده و به من ختم نمی شود. من بخار یک نفس بودم. یک آه شاید. چطور نفس می کشند آنها که بارهای سنگینتر از  گناههای بزرگتری را به دوش دارند؟