اصلا انگشت نداشتم
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. دارم به باب اسفنجی علاقمند می شوم. خوب برای کسی که دو ساعت از روزش را در مجاورت این موجود زرد مکعب شکل با صدای بوق بوقی اش می گذراند این خبر خوبی است. حداقل در مدت معاشرت با باب اسفنجی به جای اینکه اخم کنم و فکر کنم که «از این جانور متنفرم.» به این فکر می کنم که چه حرفهای بامزه ای در این کارتون می شنوم. چند روز پیش یکی از این ماهیهای بی ریخت به باب اسفنجی می گفت: « من می خواستم پیانیست بشم اما یه روز متوجه شدم اصلا انگشت ندارم.» بعد این جمله گیر کرد توی سر من. این که چه آرزوهایی داریم که اصلا امکان رسیدن به آن را نداریم و چطور عمرمان را تلف می کنیم برای اینکه راههایی را برویم که اصلا مال ما نیستند. که ما اصلا قرار نبوده پیانیست باشیم. فکر کردم باید دوباره آرزوهایم را مرور کنم و به انگشتهایم هم خوب نگاه کنم. این همه سالی که بی انگشت در راه پیانیست شدن تلف کردم برایم کافی است. بقیه عمرم را به درست کردن حبابهای دایره ای بگذرانم مثلا. اصلا چرا من باید پیانیست بشوم؟

 دو. آدمها قلق دارند. بیشترشان. مثل درهایی هستند که به این آسانیها باز نمی شوند. باید کلید را بچرخانی در را کمی بکشی سمت خودت و آن تق خوشایند آشنا را بشنوی. یا باید اول در را هل بدهی بعد کلید را بچرخانی یا اینکه یک ضربه بزنی به پایین در و بعد قفل را باز کنی. یک وقتی موضوع ندانستن قلق آدمهاست. یک وقتی اهمیت ندادن به این موضوع است. یعنی وقتی قلق کسی گنگ است یا اینکه زورت نمی رسد به هل دادن آن در سنگین. این جور وقتها سرخوردگی می آید روبروی آدم. آن «کوچه کوچه بلد بودن» نمی آید سراغت. از شعف ناشناس بودن اگر بگذریم آن بلد بودن توی رابطه خوب است. این که بدانی کی ساکت باشی و کی حرف بزنی. کی بخندی. کی بخندانی. کی بخوابی و کی بیدار بمانی. فقط باز باید حواست باشد که هیولای تعمیم نیاید قورتت بدهد. تعمیم، هیولای بدقلقی است و پشت همه عادتهای دنیا بساطش را پهن کرده است.

سه. صبح داشتم با خودم حرف می زدم بلند بلند. لازم بود که جمله ای را بشنوم. بچه خواب بود و بهرحال بیداری بداخلاق صبحش هم به درد من نمی خورد. به خودم گفتم تو این کار را نمی کنی شیدا. منتظر ماندم تا جواب بدهم چشم. گفتم می نویسم که یادت نرود. نوشتم. نمی شود یک بند وسط این همه یادداشت برای خود خودم باشد؟

چهار. ب. از آن آدمهاییست که شگفتیم از دوستیش تمامی ندارد. ساعتها هم که با هم حرف بزنیم آخرش با یک احساس نیمه تمام بلند می شوم که هنوز خیلی چیزها مانده که باید بگویم و بشنوم. خیلی وقت بود که دوستی این شعف مدام را در من زنده نمی کرد. لطفا مهاجرت این یکی را هم نخورد.

پنج.«جان من است او» و نمی تواند کسی بیشتر از این بچه قلبم را تکه پاره کند. تازگیها دارد فوق تخصص در زمینه پاره کردن جگر من می گیرد. جمله هایی به ادبیاتش اضافه شده از این دست که «دلم برات تنگ می شه» و مادری که من باشم به خودم می آیم و می بینم ذوب شده ام و پخش زمینم. بعد برای خودم سناریوهای ترسناک درست می کنم. ر. می گوید باید این انرژی اسفناکم در داستان سازی را توی داستانها پیاده کنم نه توی زندگی واقعی. قول داده ام که تلاشم را بکنم.

شش. باید این دفعه قبل از اینکه اغتشاش شهر شلوغ دوباره نامیزانم کند از کمال معماری بنویسم. آن دفعه ننوشتم و زود آن احساساتی که در مجاورت کاشیهای فیروزه ای به نظر همیشگی می آمدند از خیالهایم فرار کردند. این بار باید یک جایی برای خودم نگهشان دارم. در این زندگی نامتعادل جایی برای نفس کشیدن بگذارم و کمال.

هفت. این نوشته به نظر بی پایان می رسد اما بی پایان نیست. به زودی تمام می شود. بعد می توانی مثل غباری فوتش کنی و بروی بقیه روزت را بگذرانی.