دیوانگی هم عالمی دارد آیا؟
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، روزهای من ، نوستالژی

یک. داشتم با دخترها چت می کردم. حرفی زده بودم و دنبال آن استیکری می گشتم که کرگدن نشسته بود یک جانور دیگری را له کرده بود. یعنی حرفم کامل نمی شد بدون آن استیکر. بعد وحشت کردم. دنیایی را تجسم کردم که بدون وایبر و بدون استیکر باشد. بعد مثلا ما را برده باشند به یک دهکده اعتیادمان به مجازستان را ترک بدهند. آن وقت لابد یکی یک بسته استیکر می دهند دستمان. یعنی لزوما باید بدهند که کم کم این جلف بازیها از سرمان بیفتد. بعد داری با دوستت حرف می زنی یک هو مکث می کنی و بین کاغذهایت می گردی و یک استیکر پیدا می کنی که اسمایلی سبز تهوع است و آن را می چسبانی به دست طرف. دنیا یک جور وحشتناکی نشده خداییش؟

دو. بزرگ شدن سایه اش را پهن کرده بود توی کله پزی. در سومین روز رژیمم نشسته بودم توی کله پزی و می دانستم که هر حرفی در مورد نخوردن بزنم لوس است. آخر دل زدم به دریا. گفتم من که قرار است عذاب وجدان بکشم. بگذار حداقل کاری کنم که ارزش این عذاب کشیدن را داشته باشد.

سه.از آخرین باری که پایم رسیده بود به دانشگاه دست کم دوازده سال می گذشت. حداقل دوازده سال بود که آدمهای دور میز را ندیده بودم. با این همه چیزی آشنا وجود داشت از جنس جوانی. انگار کن که نوه عموی گمشده پدربزرگت را بعد ده دوازده سال ببینی. یک جور احساس خوشایند ناشناس. در عین اینکه دیگر خیلی هم فرقی نمی کند که کی هستند و کجای دنیا هستند و خرشان به چند اصلا. بالاخره یک بخشی از جوانیمان در آن ساختمان آجری گذشته و بالاخره همان سالها یک جوری هدایتمان کرده به این چیزی که حالا هستیم. بالاخره هنوز رد دیوانگیهایمان جایی هست در خاطره ای حداقل. سوار ماشین که شدم فکر کردم همین. یک خاطره سبک. می شود فوتش کرد و تمام.

چهار. شب اما ناخودآگاهم سنگ تمام گذاشت. تمام ارواح گمشده را جلوی چشمم آورد. یک قراری بود که لشگر آدمها می آمدند و دخترها آن وسط، با مانتوهای قهوه ای و چشمهای اخمویشان زل می زدند به من. من از خوابم همین یادم است. دخترها و نگاهها. کاش می شد پایشان را از خوابهای من بکشند بیرون.

پنج. یک موجودی هست به اسم چوب سلفی گیر. به نظر وسیله مضحکی می آید. باید قبل از اینکه به دهکده ترک اعتیاد ببرندمان یکی از آنها را بخرم. یکی از چیزهایی که در آن دهکده ترکمان می دهند عادت سلفی گیری است و بعد می توانیم نیش مان را باز کنیم و به خودمان بخندیم مثلا و حس بگیریم که کلیک. امروز بدجور فکر می کنم که بالاخره کارمان به آن دهکده خواهد کشید.

شش. روزی ما به غارهایمان ... آیا؟ غار را شک دارم. دیوانه خانه محتملتر است.