کاش فال حافظ بگیرم.
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ
گاهى مى ایستم روبروى خودم. در آینه مى پرسم:" آیا در تو توان روبرویى با این همه نومیدى هست؟" سوالى است که پیش از این از خودم نپرسیده ام. که آیا اصلا توان روبرویى با چیزى را دارم یا ندارم. همیشه ى زندگیم جنگهایم را جنگیده ام بدون اینکه بپرسم از خودم که توانش را دارم یا نه. چرا که گزینه دومى نبوده جز توانستن. اما نومیدى از آن جنس چیزهاییست که من نمى شناسم. همیشه در ته تیره ترین تیرگى ها نورى بوده، یا نورى پیدا کرده ام یا خودم نور شده ام. نبرد با نومیدى ناشناس است. گاهى که آخر یک روز طولانى با نومیدى روبرو مى شوم، گاهى روبروى آینه که مى پرسم چه حجم از نومیدى را مى توانم تاب بیاورم، از چشمهاى خودم فرار مى کنم. بدیش این است که ما همیشه جواب سوالهایمان را بلدیم. ایستادن روبروى سوالى که جوابش را مى دانى و وانمود کردن اینکه نمى دانى بیهوده است.