"کاش این ماجرا به سر نیاید."
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی: پُزوووو ، جهت ثبت در تاریخ
انکار نمى کنم که مجذوبم مى کند. از بس که سخت است شاید. از بس که توى نقطه نقطه اش باید ایستاد و قدم پیش رو را سنجید. از بس که نامطمئنم از اینکه رو به چاهم یا ماه و یا میانه میدان. اما میانه اى در کار نیست. نبوده. به جایش دلم پر از جیک جیک کلافه کننده ى یک دسته گنجشک است. آنقدر همه چیز در دنیاى دیوانه ام نو است که انگار تازه به دنیا آمده ام. بس که براى هر قدم باید بایستم و دستم را بگیرم به دیوار. براى هر یک قدم، حتى. اما تمام این سختى دیوانه وار، جایى را در قلبم پر مى کند. جایى که نه از عشق، که از این جذبه ى حیرت خالى بوده. گاهى که خسته مى شوم به خودم مى گویم به عقب نگاه کن. بعد پشت تصویر زنى که روزهایش را نرده ها و کاسکو و دیوار خاکسترى قاب مى کرد، حسرت حرکت را مى بینم. راه رفتن سخت است. اما هیچ چیز ویران کننده تر از ایستادن و فرو رفتن نیست. حالا در این جذبه، به خودم وعده روزهایى را مى دهم که آسان نیست اما شعف، مثل نور دم صبح بهشان مى تابد. مى دانم که روزهایى هم شاید کم بیاورم. سخت باشد. تنها بمانم. دلم حتى براى این همهمه مدام که بعد از یک سال و اندى بالاخره بهش عادت کردم، تنگ شود. اما هر چیز بهایى دارد و بهاى زیستن در این جذبه همین است شاید. آسان نیست. نخواهد بود. عید امسال باید براى خودم نیرو بخواهم. نیرویى بیشتر از سالهاى پیش و یک خوش بینى مضاعف که این جذبه، این ماجرا به سر نیاید.