don`t say cheese
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

چیزی ترسناک در مورد عکسها وجود دارد: قطعیت ترسناکی که به لحظه حال می دهند. انگار که این خنده، این آغوش،این عشق تا ابد خواهد ماند. با چنان اطمینانى لحظه ى حال را قاب مى کنند انگار که شایسته ى این است که تا ابد روى دیوار بماند. اما همه چیز عوض مى شود. مى گذرد. عشقها در طول زمان نخ نما مى شوند. عاشقها از هم بیزار مى شوند. جاى آدمهاى توى قاب عوض مى شود. آن دستى که با اطمینان بر شانه ى زنى است، در قابى دیگر، روى شانه ى زن دیگرى آرام مى گیرد. بچه هاى دوست داشتنى توى عکس جوش بلوغ مى زنند و تارهاى سفید مى پرند لاى موها. عکس، چیزى خلاف طبیعت است. یک ناهنجار. در دنیایى که فقط تغییر اصالت دارد، چگونه مى شود به خاطره هاى یخ زده توى قاب حسادت کرد یا دل بست یا دل سوزاند، حتى. این روزها به عکسها نگاه مى کنم و به خودم مى گویم تمام شده. گذشته. نیست. آدمها توى عکس با انفجارى به وسعت زمان به دورترها پرتاب شده اند و یک ماژیک سیاه لازم است که روى آرزوهاى خوب آن وقتها بکشى. این دیگر نیست. این یکى ته کشیده. این به کل تمام شده. آرزوهاى تازه لازم داریم و یک امید که حالا مى دانیم چه پوچ است و چه گذرا. عکسها را که پاک کنیم، فقط آینه را داریم براى دل بستن. تا قبل از آمدن پیرى. در این سالهایى که مانده تا قبل از آمدن پیرى.