«آدمهای آهنی در باران زنگ می زنند.»
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: پُزوووو ، جهت ثبت در تاریخ

مادرم پرسید: « آن برچسب اسم سینا را کی روی لباس فرمش دوخته؟» گفتم: «من.»  ابروهای قهوه ای کمرنگ پریدند بالا. انگار که من بلد نیستم چهار تا کوک بزنم. البته که تا وقتی امکانش باشد نمی زنم ولی خوب مجبور که باشم بلدم یک برچسب را بدوزم. آن هم با بخیه های مرتب که مادرم شک کند که کار من است. از بس که تمام مدتی که حرفه و فن داشتیم و برای آینده درخشان پیش رو آموزش کودکیاری و خیاطی می دیدیم، مادرم به جای من کوک می زد. مادرم بافتنی هایی که سر کلاس به اجبار معلم می بافتم می شکافت و از سر می بافت. این بود که شال سرخابی من از همه تمیزتر و مرتبتر بافته می شد و معلم هم شک نمی کرد که کار خودم نیست. حالا ایستاده بود و به برچسب چرم قهوه ای زل زده بود انگار که بهش خیانت کرده باشم. نمی دانستم کجای کار غلط است. اینکه بلدم بدوزم یا اینکه با بی شرمی تمام حاصل کارم را جلوی چشمش قرار داده ام. آن هم منی که تمام مدت دور شکافهای لباسها را خط می کشم و می دهم دست مامان. «قربان دستت این یکی را هم بدوز.»

گاهی فکر می کنم این منم که به طرز وحشتناکی به پدر و مادرم محتاجم و وابسته. اما آنها هم همینقدر به من وابسته اند. به این که محتاجشان باشم. به این که دختر دیوانه سر شلوغشان بلد نباشد ماشینش را ببرد تعویض روغنی یا یک دگمه را بدوزد یا برای نصف هفته اش شام بپزد. دلشان می خواهد فکر کنند زن سرتقی که قایق تکه پاره اش را از طوفانها گذرانده و غرق نشده و دوام آورده از پس یک دگمه برنمی آید.

تا جایی که کار در مرحله دگمه و شام باشد خوب است اما باز چند روز پیش رسیدم به آن نقطه ای که کسی داشت پای تلفن به من لجباز می گفت که چه کار باید بکنم و با آن لحن والدانه غیر قابل بخشش که « باید این کار را بکنی چون من به تو دستور می دهم.» طبعا تمام روزم را خراب کردند. منتظر ماندم تا کودک خشمگین درونم که داشت خط و نشان می کشید آرام بگیرد. کلی جلوی خودم را گرفتم که یادآوری نکنم که آخرین لجبازیشان با من باعث شد که در سکوت کامل خانه را و اسباب خانه را  جابجا کنم و صدایش را هم در نیاورم. این که هنوز جراتش را دارند به من دستور بدهند باعث شگفتیم است.

برای همین است که سرم را می گیرم بالا و می گویم این برچسب را من دوخته ام. من بلدم بدوزم. غذاهای خوبی هم درست می کنم. از نیمی از چیزهایی که وانمود می کنم می ترسم، اصلا نمی ترسم. ته ته دلم که گرم باشد، آن نقطه روشن امن که گوشه زندگیم باشد، دیگر مهم نیست که روزهایم دیوانه وار دور خودشان می چرخند و بچه ام درست لنگه خودم کله خراب است و سرمای بدی هم خورده ام. بعد دستم را می کشم به لاله گوشم و دایره کوچک و زیبای آبیم را لمس می کنم و فکر می کنم پاشنه آشیل من همین جاست. در همین جایی که نورت باید به من بتابد و من، این پیکر مغرور را چنان ذوب کنم که کسی باور نکند این زن، دارد یک تنه یک زندگی و یک لشگر آدم را اداره می کند و صدایش هم در نمی آید. که باور کنی و باور کنم که  این زن، اگر تکیه نکند به تو درست است که می تواند بایستد و راه برود اما یک جای خیلی بزرگ توی قلبش تکه تکه خرد می شود و نابود. همان جای قلبش که به او فرمان می دهد که به دیوانه بودنش ادامه بدهد و به شعف و بی خوابی و از هیچ جادوگری هم نترسد.