در کوتاه نیست. من هم فروتن نیستم.
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، غر می‌زنم، پس هستم

دلم گرفته. از چیزهای بیخود که ارزش دل گرفتگی ندارد. آن سخنگوی درونیم مدام دارد یادآوری می کند که بیخود دلت گرفته. همان شال آبی دیروز سرم است. همان لباسها حتی. اما امروز هر کی نگاهم می کند می پرسد چی شده؟ دیروز نشاط و امروز غم. دلم می خواست کسی نمی توانست غمگینم کند. از اتفاقهای ساده و کوچک ناراحت نمی شدم. اما می شوم. هنوز هم جمله هایی هست که می تواند مرا از اوج برساند به آن ته ته دره. بایستم و زل بزنم به خودم و ببینم که عصبانیم. از غمم عصبانیم. از اثری که جمله های کوچک می توانند داشته باشد. از نامرئی بودن. از اینکه سکوت کرده ام و سکوتم تعبیر شده به اینکه اهمیتی ندارد. فکر می کنم لابد خیلی خیلی کوچکم و دیده نمی شوم. لابد یک عالمه چیزهای مهمتر هست که باید اول آنها سر جای خودشان قرار بگیرند. فکر می کنم کجای کارم اشتباه بوده. چون حتما یک جای کارم اشتباه بوده که ایستاده ام روبروی این در و زل زده ام بهش. خب خیلی جاهای کارم اشتباه بوده و من از ایستادن روبروی اشتباههایم هم خسته ام. از ایستادن روبروی درهای بدون کوبه، به انتظار دربانی که خوابش برده لابد. باید یاد خودم بیندازم که روبروی آخرین در، دیوار را شکستم. به جهنم که در کوبه ندارد! اگر صبور بودم هنوز نشسته بودم داشتم جمعه هایم را می شمردم تا بمیرم. صبور نیستم. روبروی در بسته هم نمی مانم. یا دربان از ندید گرفتن من دست بردارد یا من راهم را می کشم می روم سر می زنم به بیابانی جایی. خدا را شکر که این شهر کوهها و دیوانه خانه هایش را هنوز دارد.

«باید استاد و فرود آمد

برآستان دری که کوبه ندارد

چرا که اگر به گاه آمده باشی

دربان به انتظار توست

و اگر بیگاه

به در کوفتنت پاسخی نمی آید.

کوتاه است در

پس آن به، که فروتن باشی.»