امروز این در نیمه باز است.
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی: مى ترسم انگار

امروز صبح داشتم به دفتر خاطرات بنفش آن سالها فکر می کردم. نمی دانم چرا دلم می خواست آن دفتر را داشتم. چرا مادر مجبورم کرده بود تمام معصومیت آن سالها را نیست و نابود کنم؟ من و مادرم در دو نقطه مخالف هم قرار داریم. درونگرا و برونگرا. به نظر مادرم من دیوانه ام که تمام زندگیم را تکه تکه می نویسم و پخش می کنم. به نظر من مادرم در مخفی نگه داشتن این همه جزئیات غیر ضروری اغراق می کند. به نظر مادرم دنیا با چشمهای گشاد روبروی ما ایستاده است و منتظر است که از ما آتو بگیرد. من کاری به ایستادن و یا نایستادن دنیا ندارم. می دانم که اگر ننویسم می میرم. به همین سادگی و قصد ندارم به این زودیها خودم را دقمرگ کنم. برای من نوشتن، نقطه ای است که می توانم خودم را و احساسم را بسنجم. برای مادرم این یعنی رسوایی. مادرم ترجیح می دهد نداند که من اینقدر دیوانه ی نوشتنم. انگار ندانستنش و آن احساس امنیت کاذب را ترجیح می دهد به خیلی چیزها. من می ایستم و زل می زنم توی چشمهای برهنه حقیقتی که دوستش ندارم و متخصص قورت دادن قورباغه ام. با این همه جاهایی هست که دلم می خواست می شد در را نیمه باز کرد. کسانی را که نمی خواهمشان توی این صفحه راه نداد. دلم می خواست گذشته هایم روی این صفحه آوار نبود. دلم می خواست می شد راه آدمها را سد کنم. دلم می خواست گوشه ذهنم فکر قضاوتهایی که می دانم با نگاهشان هست ندید می گرفتم. دلم می خواست می شد واقعیتر بنویسم. از لمس. از عشق. از دلتنگی. از رنجش. از قلب طلایی تازه ام دور گردنم. از اشکهایی که می ریزم. از دوستانی که خیلی خیلی دور و خیلی نزدیک هستند. از ترسهایم. از اینکه چقدر گاهی دلم می خواهد مادرم را بگذارم سر در اینجا و در را نیمه باز کنم و توی دستهایش خنجری باشد که با دستهای خسته و بی آزارش تناقضی آشکار دارد. با این همه اگر بگویم که چقدر با قضاوتها غمگینم می کنید همان خنجر فرود می آمد و کاش می شد. کاش واقعا می شد.