«و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست.»
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

من وکیل داشتم. لازم نبود بروم محضر. اما رفتم. مى خواستم خودم تمامش کنم. یک تکه بزرگ از عمر و جوانى من داشت تمام مى شد. من شروع کرده بودم. باید من تمامش مى کردم. تا امروزِ عمرم، سختترین روزم بوده آن روز. ایستادن بالاى مزار عشقى بود که تمام شده بود. اما اگر نمى رفتم، اگر در آن تشییع جنازه ى غم انگیز شرکت نمى کردم، چیزى ناتمام مى ماند. مى شد مثل مرگ مادربزرگ که تا همین حالا که ده سال ازش مى گذرد، باورش نکرده ام. قوى بودن آسان نیست. مدام پیش روى چالشهایى هستى که مى شد نباشند. انگار باید مدام ثابت کنى که مى توانى، که هنوز مى توانى. براى همین چشمهایم را باز نگه داشته ام، رو در روى ترسهایى که روزهایم را هاشور مى زنند. وسط تمام بارهایى که به دوش مى کشم و صلیبهایى که معلوم نیست به که تعلق دارند و چرا روى شانه هاى من هستند، نمى گذارم دنیا بدون اینکه توى چشمهایم نگاه کند، مرا ندید بگیرد. وقتى که این همه سال، پا پس نکشیده ام، دنیاست که به من بدهکار است نه من به او. پس چشمهایم را نمى بندم. با بستن چشمهایم، ندید گرفتنم را آسانتر نمى کنم. اگر قرار است دنیایم از من عبور کند، باید چشم توى چشم من این کار را بکند. مى خواهم آن دقیقه ى آخر، نگاهم حافظه اش را سوراخ کند و براى بقیه روزهایش خاطره ى زنى که از نگاه قوى و دردمندش عبور کرده، کابوسش باشد.