کریستف کلمب در تهران
ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

گفتم برایت ته چین درست مى کنم. ته چین از آن غذاهاییست که نمى شود بى عشق درستش کرد. مى شود از رنگ و لعابش، از طعم و مزه اش قصه ها گفت. مى شود "دوستت دارم" هاى بیشترى را لابلایش گنجاند. مى شود ساعتها باهاش سر و کله بزنى و دلت خوش باشد به آن لحظه اعجاب تجربه ى ترکیب طعمها. دلتنگى آمده بود نشسته بود روى پیشخوان سفید و من داشتم پیاز سرخ مى کردم. غذا که آماده شد بوى پیاز مى دادم و دلتنگى را خوابانده بودم و قلبم خودش را پرت کرده بود توى نگاهم. ته چین چسبید به ته ظرف تفلون قدیمى. اما خوشمزه بود. خیلى خوشمزه. مثل عشق. که آخرش بالاخره یک چیزى توى کارش اما و اگر مى آورد. اما خب، نمى شود بدون ته دیگ و عشق زندگى کرد. یعنى زندگى بدون اینها هم شد زندگى؟ توى لیست خرید نوشتم ظرف تفلون لبه دار براى فر. این هفته مى خواهم میرزا قاسمى درست کنم و بدجور اولین بارم است. از وقتى روح این زن عاشق آشپزى در من حلول کرده، هفته اى یکى دو بار خودم را شگفت زده مى کنم. من مى شد و مى توانستم این زنى باشم که حالا هستم. زنى روبروى خودش، با یک دست پخت عالى و مغرور به زن بودنش، انگار که کشف خودش و زنانگى اش اکتشاف قرن باشد.