یک روز هم باران خواهد بارید و من باور نخواهم کرد ....
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان

صبحها در اتاق خواب من صداى باران مى آید. صداى دوش گرفتن همسایه بالایى است اما هر روز صبح در من این خیال را بیدار مى کند که شاید امروز بارانى باشد. روزم تا یک دقیقه دیگر شروع مى شود، با دور تند. با این همه هنوز از خوابهاى آشفته ى دیشب منگم. ترجیح مى دهم زیر لحاف بنفش سنگین به روز بارانى خیالى دل خوش کنم. دیروز حالم خوش نبود. یک تلنگر، یک کلمه پرتابم کرده بود در گردابى که فکر مى کردم ازش عبور کرده ام. فرار کردم. از خودم و آینه. راه افتادم نیشم را به مجازستانم زدن، بیرون آمدن از گروهها، آنفالو کردن آدمها. دلم خنک نشد. کاش یک لیوان مى شکستم. این روزها احساس مى کنم پوستم را کنده اند. چنان که قرمزى تار و پود تنم را احساس مى کنم در مواجهه با آدمها و همانقدر هم آسیب پذیرم. بدم مى آید آدمهایى که جرات زندگى کردن ندارند برایم مانیفیست رهایى از دوگانگى ذهنى و آرامش بدهند. خودم را قایم مى کنم پشت کلمه هام چون براى آدمى که پوست ندارد، دنیا خیلى خیلى ناامن است. باران خیالى تمام شده. روز واقعى پشت پرده سنگین ارغوانیست و خانه آنقدر ساکت است که انگار بچه خانه نیست. اما هست. دلم فرار مى خواهد. بدوم. خودم را جا بگذارم و پشت سرم را هم نگاه نکنم.