«با ماهرخى اگر نشستى، خوش باش»
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٥  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

شب بود. سر همه از شراب ایتالیایى گرم بود که گفتند خیام بخوان. به فارسى. قبلتر و. گفته بود که فارسى حرف زدن شیدا مثل شعر خواندن است بس که آواهاى فارسى کشدار و خوش آهنگ هستند. دوست و. نیم ساعتى از حسن صباح و قلعه الموت حرف زده بود و از عشقش به خیام. هر چند که آنقدر مست بودم که نفهمیدم خیام و حسن صباح چه ربطى به هم دارند یا اصلا ربطى داشتند یا نه. برایشان خیام خواندم و گفتند ترجمه کن. ترجمه کردم. باز هم خواندم و ترجمه کردم تا شام تمام شد. سبکى خوبى آمده بود سراغم. از شام خوب و معاشرت و رخوت مستى. قرار بود دو ساعت بعدش هواپیما سوار شوم و برگردم. قرار بود به مستى تابلوها را بخوانم و چمدان بزرگ را خرکش کنم تا گیت. با این همه روى عبارت «خوش باش» گیر کرده بودم. فکر کردم خیام ریاضیدان هم نیهیلیست ملوى خوبى بوده برا خودش با آن عشقبازیش با کوزه و گل. مرگ را یک جورى نوشته که بدت نیاید. که فکر کنى یک جور نوازش است. مثل سکوت آخر یک کنسرت که ازش استقبال مى کنى. این یک کار را نکرده بودم به مستى. که خیام بخوانم که خواندم. آن هم براى جماعت ناهمزبان. حالا امشب که نه مستم و نه خوشحال به شراب فکر مى کنم و خیام. دلم مى خواهد بلند بلند شعر بخوانم که «این کوزه چو من عاشق زارى بوده» و فکر کنم به همه کوزه هایى که عاشق زارى بوده اند و فکر کنم به وقتهایى که عاشق زارى بوده ام و دلم بسوزد براى خودم و کوزه. بعد یادم مى افتد که کوزه سفید و بزرگى داریم توى انبار. فردا از مامان کلید بگیرم بروم آن کوزه را پیدا کنم. هرچند که بعید است در خانه ى من که جولانگاه این همه بچه است دوام بیاورد. با این همه دلم مى خواهد مال من باشد. آن وقت شبهایى مثل امشب من و کوزه مى توانیم خیام بخوانیم. کوزه از عشقش بگوید. من بگویم: « بى خیال کوزه جان. گذشته ها گذشته.» شراب هم باید باشد. شراب خوبى هم باید باشد ...