«رفت آن سوار، کولی، با خود تو را نبرده...»
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک. «دیدی اتودم را ازت پس گرفتم.»  یک اتود هفت دهم روترینگ یشمی بود که بدجور دل از من برده بود بس که پرتابم می کرد به دورانی که زندگی را می شد با مداد نوشت و هی پاک کرد و هی از نو نوشت. حالا همه چیز را نه با خودکار که انگار با آهن روی صفحه زندگی ام می نویسند که پاک نمی شود که هیچ. باید رویش را بپوشانی و چسب بزنی و آخر هم می شود ملغمه ای که فقط شکل یک صفحه سفید است. با این همه اتود سبز به نظر راضی تر می رسید. من یادداشتهای کوچکی در حاشیه نقشه ها با آن نوشته بودم اما توی دستهای او معماری می شد و سرایت می کرد به دیوارها. من که جاه طلبی معمارانه ندارم. ته تهش بتوانم فاز دو کار خوبی باشم که معماری و خطوط دلبرانه اش را تبدیل کنم به چیزی که بشود در کارگاه اجرا کرد. حالا اتود انگار برگشته بود به آنجایی که بهش تعلق داشت. می توانم دوباره صاحبش باشم. جعبه نوکهایش توی کیف قهوه ای روشن من است و نمی خواهم پسش بدهم. صبر می کنم تا نوکش تمام شود و بی استفاده روی میز قهوه ای بزرگ جا بماند و باز برش می دارم. این بار از اتود برای نوشتن استفاده خواهم کرد. برای همه قصه هایی که جایی نیمه راه این همه شلوغی مانده اند و در حسرت نوشته شدن آه می کشند. بگذار ببینم اتود یشمی بین معماری و نوشتن کدام را دوستتر خواهد داشت. حکیمی می گوید خیلی هم با هم فرقی ندارند.

دو. داشتم با گ.م حرف می زدم که رسیدم تا پای مجسمه فلزی. باغبان اگر خلوتم را به هم نمی زد ایستاده بودم به مجسمه ای که در تاختش منجمد شده بود التماس کنم مرا هم با خودش ببرد. بنشاند ترک اسبش. صدای تاختمان بوق ماشینها را پس بزند و باد مرا هم در هوا بلند کند، درست مثل سوار. آویزان باشم به کمر آهنی اش و بدانم که آن ناکجایی که داریم بهش می تازیم آنقدر دور است که خاطره زمین را فراموش خواهم کرد. اما نمی توانم. سبک نیستم. دیگر سبک نیستم و هرگز سبک نخواهم شد.

سه. اینها را دیروز نوشته بودم. بقیه اش مال امروز است.

چهار. خنجری در پشتم است و کسی که دستش را محکم می کوبد نمی فهمد که چقدر دردم می آورد.

پنج. هنوز توی دنیای خودم بود که تمام قد ایستاد کنارم. خدایا مرا از شر آدمهایی که سر صبح لکچر می دهند و دیتیل تولید می کنند برهان! مرا از صبحهای بدون قهوه ، روزهای بدون امید و شب خوابهای نیمه تمام حفظ کن. مخصوصا سومی خدا، مخصوصا سومی...

شش. دوستانی دارم بهتر از برگ گل یا درخت یا قورباغه. کاری ندارم که هیچ کدامشان عقل درست و حسابی ندارند. همین خوب است که در این دیوانه بازار سر صبحی آهنگ عاشقانه وایبر کنیم و از دنیاهای موازی حرف بزنیم که در آنها من گیتار می زنم و دختر کولی می رقصد.

هفت. «رفت آن سوار، کولی، با خود تو را نبرده....» از دیروز و از بند دوی دیروز گیر داده ام به این شعر. یک عکس هم هست. بعد نشسته ام حتی برای خودم اشک هم ریخته ام که سوارم رفته و مرا با خودش نبرده. چنین رمانتیک بی عقل و علاج ناپذیری هستم.

هشت. دیروز تمام ناامیدیم را بردم بازار تره بار. بادمجان خریدم. بعد میرزا قاسمی درست کردم. برای اولین بار. این روزها کارهای زیادی هست که برای اولین بار انجام می دهم. مثل خوردن کیوی با پوست. مثل سوار تله سیج شدن. مثل دویدن دیوانه وار. مثل اینکه برای سواری آهنی اشک بریزم که مرا تا ابد جا گذاشته و در حاشیه یک پارک سنگ شده است.

نه. دلم برای این آدمها تنگ می شود. البته نه برای این که جدید آمده و صبح به صبح مخم را می خورد. دلم برای دیوارهای چوبی و این همه گلدان تنگ می شود. دیروز آقای میم. به من یک گلدان هدیه کرد. آقای میم آبدارچی ماست. می توانست پسر من باشد. شمالی است و دست و دل باز. یک بار برای پسرش یک اسباب بازی خریده بودم. فراموش نکرده. دلم برای گوشواره های خنجری هم تنگ می شود. برای گنجشکهایی که می نشینند لب هره و لابلای گلدانها. برای این سرود پخش کردنهای احمقانه سر صبح.

ده. «رفت آن سوار کولی... با خود تو را نبرده...» هی هی هی

یازده. یارو را فرستادم پشت میزش. گفتم می آیم پروژه را توضیح می دهم. نشسته ام دارم وبلاگ می نویسم. اینقدر منتظر بماند که دیگر سر صبحی به پر و پای من بدبخت نپیچد.

دوازده. یکی بیاید خانه مرا بتکاند. لطفا؟

سیزده. رسیدیم به بند سیزده ... سلام بی تا. سلام روزهای آخر اسفند. سلام جلسه با معلم زبان مدرسه. سلام ای روزهای مسخره و ای تردیدها. سلام ای اسب آهنی... سلام ای همهمه مدام، سلام ...

چهارده. به نظر شما گربه بیاورم؟