منقرض می شویم پس هستیم.
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

دختر و پسر جوان سر صبح، دم ورودی شرکت بساط پهن کرده بودند. فکر کردم اشتباه آمده ام. بعد معلوم شد که از این ان.جی.او هایی هستند که از گونه های گوشتخوار در حال انقراض حمایت می کنند. مطمئن بودم که باید چتر حمایتیشان را روی سر من هم پهن کنند. گرچه به ضرورت عقب افتادن عیدی و حقوق، گوشتخواری را فعلا گذاشته ام کنار اما مطمئنم که در حال انقراضم. یعنی می شد که یک تی شرت هم چاپ کنند با عکس من و از همکاران محترم بخواهند از این زنی که خیال می بافد و هنوز به رویا و آینده و مزخرفاتی از این دست باور دارد با خریدنش کمک کنند. تی شرت سفیدی که رویش عکس یوزپلنگ ایرانی چسبانده بودند 70 هزار تومن بود و سرآخر بیشتر همکاران تشخیص دادند که جیبشان حمایت بیشتری لازم دارد تا یوزپلنگ. به جایش زلم زیمبوهای ارزان قیمت خریدند با عکس سر و پنجه و چشم یوزپلنگ و توی تمام راهروها آدمها با پیکسلهای پلنگی تردد می کردند.

یک ماگ برداشتم که رویش تصویر پنجه‌ی گونه های در حال انقراض را زده بودند و فکر کردم سینا خوشش می آید. سینا خوشش آمد. دادم برچسب روی لیوان را خواند که آفرین بر شما که با خریدن این محصول از حیات وحش ایران حمایت کرده اید. من فکر نمی کردم که توانسته باشم از چیزی حمایت کنم. صبح فردا به جای دو نفر فقط یک نفر پشت میز بود و به جای دو تا میز فقط یک میز داشت. سری تکان دادم و فکر کردم یوزپلنگها منقرض می شوند چون فقط 70 تا ازشان مانده و ما منقرض می شویم چون بعید است که 70 تا هم از ما مانده باشد. ما آخرین نسلی که هنوز به عشق اعتقاد داریم و گل ارغوانی می خریم و وبلاگ می نویسیم. حتی نمی شد از ما حمایت کرد.