به احترام خودم یک دقیقه سکوت مى کنم.
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ ، روزهای من

خودم را دلدارى دادم مهم نیست که حتى عنوان سخت کتابها را نمى فهمم. مهم نیست که معمارى برایم همیشه یک شغل بوده و حاشیه. مهم این بود که خورش بادمجان خوشمزه شده بود. قرار هم نبود همه اندیشمند باشند یا کوهها را جابجا کنند یا ماندگاریشان را با میخ معمارى به شهر بکوبند.

من بین کلمه ها و طعمها ایستاده بودم. قلمرو من آنجا بود. آنجا که مى شناختمش و ملکه اش بودم. مرزهاى ما دور آن میز کوچک به هم مى رسید. مرزى بین زن ساده اى که من بودم و کلمه هایم و زعفران و ته دیگ و او. پشت آن میز دیگر زن مهندس روشنفکر امروزى نبودم، براى اولین بار در عمرم احساس کردم مى توانم در سایه ایستاده باشم. مى توانم حتى براى چند لحظه ى کوتاه زن ساده کاملى باشم که با وسواس روى پیشخوان سفید را دستمال مى کشد. جنگجوى درونم در سکوت شمشیرش را برق مى انداخت و سرش را به تاسف تکان مى داد. نه به سایه عادت داشت و نه سکوت. زیر نگاه سنگین جنگجویم، دلم مى خواست یک دامن گلدار بپوشم و رقص گمشده کولى ها را برقصم.

وسط شستن ظرفها بود که یادم افتاد یک سال گذشته است. ٣۶۵ روز کامل گذشت. ٣۶۵ روز و من ایستاده بودم و این ملایمت زنانه را مثل یک هدیه غافلگیرانه مى دیدم. نگاهم را چرخاندم و به چشمهایش رسیدم. نمى دانست زنى که ایستاده و لیوانها را با کف سفید مى پوشاند به ٣۶۵ روز فکر مى کند از دوام آوردن و به یاد آوردن نفس کشیدن و دوباره نفس کشیدن. تا جایى که نفس کشیدن که یک جریان عادى در زندگى همه بود،به زندگیم برگشت. دوباره رسیده بودم به نقطه صفر. یک دایره ى کامل طى کرده بودم تا نفس کشیدن را فراموش کنم و حالا یادآوریش در این روزها، شعف خوشایندى داشت. ریه هاى غم زده ام اکسیژن را، این دوست قدیمى را پس مى گرفتند. کاش ظرفهاى کثیف بیشتر بودند، فکرهایم پروازشان گرفته بود. براى خودم ملکه ى دنیاى کوچکم بودم. بعد از ٣۶۵ روز، زن درونم روبروى جنگجو ایستاده بود و هیچ کدام تکان نمى خوردند. همین سکوت خوب بود. همه آن چیزى بود که از دنیایم مى خواستم. آن همه حرف بیهوده از دنیایم رفته بود و در سکوت ایستاده بودم و سکوت خوب بود. سکوت خیلى خوب بود.