Instead of cursing the darkness, light a candle
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

حرفهایش نه آرامم مى کند و نه گیج. فقط حجم کوچکى از ندانسته هایم رنگ کلمه مى گیرد و مى نشیند روبرویم. کلمه ها را در آغوش مى گیرم. آن هیجان گمشده جایى توى رگهایم آواز مى خواند. من آن روز را به یاد مى آورم که فهمیدم باید بنویسم. دانشجوى معمارى بودم و مى دانستم که براى نوشتن به دنیا آمده ام. چند سال پیش بود؟ ١۵ شاید. حالا این هیجان تازه، آشنا و غریبه جلوى رویم است. چشمهایم را باز باز مى کنم تا کلمه ها را، کلمه هایش را گم نکنم. جمله هایش ساده تر از همیشه است، اما پشت جمله ها یک دنیا پنهان است که من از تصور دیدنش حتى مى ترسم. گفتم نمى خواهم بدانم یا بخوانم. فقط تو برایم حرف بزن، همینقدر آرام.

داشتم به قلمروئم نگاه مى کردم: به کلمه هایم. بعد به چاى هفت گیاه فکر کردم که دو سال پیش به خاطر بى خوابى مى خوردم. به چاى هفت گیاه فکر کردم که نترسم. فکر کردم شاید همین است که ما روبروى هم هستیم. براى همین غروب سرد و براى همین کلمه ها. جواب نداد. سکوت پایین پایمان مى لولید. بعد شب بود و من باید مى رفتم. با آن همه فکر توى سرم کنار بچه اى که قصه مى خواست دراز کشیدم. سرم پر از کلمه بود و چشمهایم سنگین. نه چاى هفت گیاه داشتم و نه قصه اى دم دست. غروب شنبه بود و من شاید هزارها داستان تازه از دنیاى نابکار طلب داشتم.

پ.ن. کاش اول این را خوانده باشی... یک ایمیل هم هست.