امان از بوى تاج کاغذیم ...
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
از شنبه، تنم هى به پیله ى تنهاییم نگنجیده ... حال خوبى نیست. باید به بلبشویى که اسمش را گذاشته ام زندگى عادت کرده باشم. به این دویدن مدام و پایان ناپذیر. به نبودنهاى گاه به گاه. به شتاب زدگى دیدارهاى تصادفى. به صبحهاى بى خوابى. به ترافیک و لعنت به ترافیک که به همه دویدنهام نرسیدن را هم چسبانده. با این همه از اول هفته هى خودم را دیده ام توى آینه. خودم را که بى تابم و نمى گنجم در تخت بنفش و خوابهاى آشفته و خانه ى کوچک. در بى خوابى دم صبح به همه گزینه هاى ممکن روزم فکر مى کنم. نقشه هاى فاز دوى پایان ناپذیر ساختمان ادارى. ماهیتابه. پتوى گلدار نو. تو که خسته اى. تو که نیستى. که از دوریت تنم به پیله ى تنهاییم نمى گنجد... اى هوار.