« به رویا، به قلبت شک نکن...»
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، جهت ثبت در تاریخ

یک. یک هفته است که کلمه ها از من فرار می کنند. روزهایم در شتابی هولناک گذشته اند. تمام وقت از خستگی زل می زدم به آینه و دلم می خواست آدم توی آینه چنگ بیندازد به روزم و مرا با خودش کشان کشان ببرد و نمی برد. حالا ایستاده ام. به سکونم با تعجب نگاه می کنم.

دو. داشتم توی ظرف سفالی با قند زعفران می سابیدم و او نگاهم می کرد. معصومیت هاله ای دور سرم پیچیده بود که تقریبا دیده می شد. با شیفتگی به من نگاه می کرد. تصویر از آن تصویرهای ساده و کامل بود که شبیه من نیست و هست. فکر کردم این کار را هم بلدم و نمی دانم چرا. نمی دانم کجای بچگیهایم مادرم یادم داده بود که می شود با قند هم زعفران را سابید. بعد آب جوش را گرفتم روی خرده های قرمز و به رنگ زرد و قرمز نگاه کردم. هر دو نگاه کردیم. روز بوی زعفران گرفته بود و بی دلیل می شد خوشحال بود.

سه. با آدمها دست می دادم و آرزو می کردم که سال جدیدشان پر از شادی باشد. یکی گفت امروز که بنفش پوشیده ای خوشحالتری. خوشحالتر بودم. گفتم این رنگ را دوست دارم. گفت از چشمهات معلوم است که این رنگ توست. رنگ، رنگ من بود. نامه ها را نوشتم و به اشک گفتم که عقب بایستد. روز من و رنگ من اشک لازم نداشت.

چهار. سه تا ران مرغ را پرت کرده ام توی قابلمه کوچک و بهش کاری و سیر زده ام و می خواهم اسمش را بگذارم شام. پسر اعتراضی ندارد. هر چی که بگذارم جلویش می خورد و به به و چه چه می کند و بیشتر می خواهد. خودم به روزهای پیش رویم فکر می کنم و می ترسم. برای اینکه نترسم به مرغهای توی آب جوش فکر می کنم. فکر می کنم کاش زعفران داشتم. دارم اما حوصله سابیدنش را ندارم. حوصله آن هاله معصومیت را وقتی کسی نیست که ببیندش ندارم.

پنج. فردا به معنی واقعیش اولین روز از آینده ی من است. جایی دورتر دارند به افتخارم آتش بازی می کنند.