"سهم من پایین رفتن از یک پله ى متروک است..."
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱  کلمات کلیدی: روزهای من
رفتم لاک زدم که وانمود کنم به چیزى که نیستم. گ.م گفت این لاکت را دیده بودم. گفتم لاک خودم نیست. دادم توى آرایشگاه برایم لاک بزنند تا احساس کنم به این طایفه ى کله هاى زرد و نقش و نگار کوبیسم روى ناخن مصنوعى شباهتى دارم و نشد. آدمیزاد است دیگر، گاهى دلش براى لوس شدن تنگ مى شود. وقتى نگاه به زنهاى دیگر مى کنى و سطح دغدغه و کف مطالباتشان را مى گذارى کنار زندگیت مى فهمى یک چیزى کم است. بدجور هم کم است. اما حداقلش این است که با نگاه کردنشان از بالا و پیف پیف کردن خودم را دلدارى مى دهم. فکر مى کنم یک جاى کار اشتباه شده. یا اینها اشتباهى هستند یا من. بعد باد به غبغبم مى اندازم که اینها اشتباهى هستند. ته دلم یک حسادت بى معنى سر باز مى کند. مى دانم که آدم مژه مصنوعى نیستم اما فلورتیشیاى درون پشت تمام نقابهایم تند و تند پلک مى زند. اندوهم روز اول سال تازه را کهنه مى کند. سال نو شده. من خسته و کهنه و حسودم. به قلب بهانه گیرم اخم مى کنم که بس کند. به تجریش فکر مى کنم و باران و به دلم که مى خواهد بترکد مى گویم خفه شو. درست در وسعت طولانىِ اولین روز بهار نشسته ام. زندگى جایى ادامه دارد و من انگار در جریانش نیستم. سهم من دلتنگى است و ناخنهایى که لاک ارغوانیشان پریده و خیال. سهم من تحقیر کردن زنهاییست که به آنها حسادت مى کنم. قلبم هنوز دارد زوزه مى کشد. یک لگد نثارش مى کنم و آرزو مى کنم دومین روز سال از اولى بهتر باشد.