روز هفتم
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

 

زن، سی و خورده‌ای سالش است. چه فرقی می‌کند. خودش هم فکر می‌کند سی و خورده‌ای سالگی یعنی که بیست و خورده‌ای سالگی رفته پی کارش. زن سی و خورده‌ای ساله از کنار دانشگاه که رد می‌شود به دانشجوها نگاه می‌کند. زن یادش می‌آید که در روزهای قبل از کنکور هم از کنار دانشگاه که رد می‌شد، به دانشجوها نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد: « یعنی می‌شود من هم یک روز ...؟» زن یادش می‌آید بیست و خورده‌ای سالگی چطوری بود. که مثل پر سبک بود و مثل بادبادک بازیگوش. یادش می‌آید که بیست و خورده‌ای ساله بودن راحت بود. لازم نبود با چیزی سر و کله بزنی. لازم نبود خیلی فکر کنی. زن، حالا به بیست و خورده‌ای ساله‌ها نگاه می‌کند و فکر می‌کند که یعنی آنها از این همه سبکی خبر دارند؟ و می‌داند که خبر ندارند. می‌داند که تا پاهایشان سفت نچسبد به زمین. تا سنگینی سی و خورده‌ای سالگی نیاید روی شانه‌هایشان، متوجه نمی شوند.

زن سی و خورده‌ای ساله، کتابهای مدرسه بچه‌اش را جلد کرده است. موهایش را کوتاه کرده است و فکر می‌کند باید یک داستان تازه بنویسد. زن سی وخورده‌ای ساله باید مانتوی بنفشش را برای فردا اتو کند. پیراهن مدرسه پسرش و جلیقه سرمه‌ای را هم. باید برای صبحانه پسرکش فکری بکند. باید این هوار فکرها را بزند کنار تا بتواند چیزی بنویسد. دختری که بیست و خورده‌ای سالش بود همیشه بعد از ظهرهای جمعه توی لابی هتل هیلتون می‌نشست و به این چیزها فکر نمی کرد. آخر جمعه بعد از ظهرها آنجا پیانو می‌زنند... نمی دانم هنوز هم؟