"من عاشق تو هستم این گفت و گو ندارد."
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٤  کلمات کلیدی: من و پسرم
انگار مالک من است. تا قبل از او عاشقى چنین مشتاق و تمامیت خواه و بهانه گیر نداشته ام. همه ى مرا مى خواهد و وقتى نمى تواند به تمامى صاحبم باشد بهانه مى گیرد. عشقش جوان و سرکش است. هنوز نمى تواند مهارش کند که از چشمهایش بیرون نزند و آنقدر خام است که مى سوزاند بیشتر از آن که گرم کند. کنار این عشق، به ابهام قلب کوچکش فکر مى کنم. به این که یک روز دیگر اینقدر سرگشته ام نخواهد بود. براى صاحب شدن من با هر کسى از مادرم گرفته تا همکارها نخواهد جنگید و از من فرارى خواهد بود. اما انگار هنوز خیلى مانده. حالا عشق هست و آن اشتیاق اولین. مى خواهد براى من تمام دنیا باشد. هست. اما کافى نیست. نمى شود توضیح داد. که نمى شود تصاحبم کنى طفلکى کوچولوى من. که مادرت که تمام قلبش تویى، یک زن هم هست. با این همه زیر نور این اولین عشق دنیا، گرم و گمشده فکر مى کنم دنیایم بدون پسرم چه تاریک بود...