از آندومتر و شیاطین دیگر
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٦  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

چشم دکتر به مونیتور کوچک بود و لکه های سفید و سیاه که پرسید: «سزارین شدی ؟» کافی بود سرش را برگرداند و رد عمیق روی شکمم را ببیند و جواب سوالش را بگیرد. با این همه چیزی در درون من داشت مادر بودنم را لو می داد. گفتم بله و منتظر ماندم تا سوالهای دیگرش را بپرسد. آیا زایمان زودرس کرده ام؟ آیا مشکل فشار خون دارم؟

 نپرسید آرامم یا نه. نپرسید این حجم نومیدی تازگی دارد یا کهنه است. نپرسید که دلم تنگ شده یا نشده. نپرسید. رحمم مرا لو داده بود. که به وقتی 9، 10 سال پیش کودکی را پرورانده و به دنیای کثافت دروغگو تحویلش داده و هنوز بعد این همه سال نمی داند کار درستی کرده یا نه.

اما آنقدر مرام داشت که نگفت پشت موی بافته ام اندوه بی دلیلی پنهان شده که بهانه باریدنش را گم کرده. رحمم همه اعترافهایش را در یک حقیقت ساده و خودمانی پنهان کرده بود. من مادر بودم و بعد این همه سال هنوز جای زخمهایی که در آن اتاق جراحی سبز رنگ به تنم زده بودند در درونم دیده می شد. یادم افتاد که پاییز بود من روی تخت باریک خوابیده بودم و داشتم از ترس می مردم. کودکی که درونم بود آخرین لگدهایش را به رحم من می کوبید. بعد خوابم کردند و بیدار که شدم بچه ی صورت قرمزی را بغلم دادند و گفتند این بچه توست و من درد داشتم.

همه این سالها درد دست از سرم برنداشته و عشق. هیچ کدامشان تازه نیستند. شده اند مهمانهای خانه زاد که بهتر از صاحبخانه گوشه کنار خانه را بلدند و جای ادویه ها و لباسهای زمستانی را لو می دهند. با این همه خدا را شکر که هنوز دستگاهی نساخته اند که روی سینه ات بکشند و از دفعاتی که قلبت شکسته و خوب نشده برایت بگویند. هیچ کس نمی تواند روی یک مونیتور رد دلبستگی ام به تو را ببیند و هراس گنگ بی نامم در گزارش هیچ سونوگرافیستی نوشته نمی شود. من و اندوهم این بار هم جان سالم به در برده ایم و می توانیم به خانه برگردیم.