بچه های امروز دیگر «بالا بلندی» بازی نمی کنند.
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۸  کلمات کلیدی: داستانها

توی تنم تکه تکه شدن و فرو ریختن را احساس می کردم. داشتم به ماشین جلویی نگاه می کردم و فکر می کردم چطور می شود این احساس را برای یک مرد توضیح داد. که بگویی من کنده شدن جانم را احساس می کنم. که یک درد خیلی ظریف و کمرنگ است از عمق تنم. بعد دلهره کوچکی که بیهوده هم هست. می دانستم که دارد چه اتفاقی می افتد. با این همه داشتم رانندگی ام را می کردم و بچه ام روی صندلی کنارم چرت می زد. من دنبال کلمه هایم می گشتم. نصفه شب توی بی خوابی آن ساعت مرد داستان تمام قد ایستاده بود روبرویم. می خواستم بنویسمش و می ترسیدم. بلد نیستم مردها را بنویسم. مردهای قصه هایم دور از دسترس و گنگ هستند. مردهایی که چهره هایشان مشخص نیست و پشت سایه قهرمان زنی که عصبانی هم هست گم شده اند. زنهای قصه هایم پررنگ و لجباز هستند. کی می شود دیگر لج نکنند و مرد قصه از سایه شان بیاید بیرون و بشود یک داستان درست و حسابی نوشت. با این همه می دانستم که باید بنویسمش و نمی دانستم که می توانم یا نه. مهم نبود. حالا که داشتم تکه تکه کنده می شدم و درد می کشیدم شاید وقت نوشتن مرد قصه نبود. اما مرد قصه مثل یک ماهی کوچک هی از فکرهای من فرار کرده بود. هی خزیده بود در سکوت سنگین جاهای تاریک آب و من نمی توانستم دیگر بدون او زندگی کنم. باید یک جای قصه راهش را باز می کرد. باید می آمد و به جای آن سایه سیاه حرف می زد. باید دست لیلا را می گرفت و می پیچاند و می کوبیدش به دیوار روبرو. لیلا حسابی دور برداشته و اگر مرد قصه پیدایش نشود تمام خانه را زیر و رو می کند.

آدمهای قصه هایم احاطه ام کرده بودند. ترافیک بود. صبح دیروقت و ما خواب مانده بودیم. خوابی که بعد از آن همه خیالبافی در مورد مرد قصه سراغم آمده بود پر بود از تصاویر و خطوطی که نمی شناختم. پر بود از خودم که نمی دانستم که خوابم یا بیدار. پر بود از یک درد گنگ در اعماق تنم. برای همین بدون اینکه مسکن بخورم نشستم به نوشتن. مرد قصه ایستاد و نگاهم کرد. زیر نگاهش می نوشتم. زیر تیرگی نگاه عاشقش می نوشتم. حالا می شد لیلا را فرستاد توی ایوان و یک سیگار داد دستش. حالا می شد بچه هایش را گذاشت که توی خانه «بالا بلندی» بازی کنند. حالا می شد... مرد قصه دستش را کشید روی موهای خرمایی ام و یک تار بلند چسبید روی آستین سرمه ای کت بهاره ی تازه اش. من درد می کشیدم. می نوشتم و درد می کشیدم. لیلا توی خانه کبریت پیدا نکرده بود و با سیگار خاموش زل زده بود به یک دسته کبوتر سفید. بچه ها هی داد می زدند: « بالا» و صدای خنده شان تنها نقطه روشن توی داستان گنگ و کوتاه و غمگینم بود.