« و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است...»
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

ماهی توی آکواریوم هم که باشی، دنیایت کوچک کوچک هم باشد، یک وقتی خسته می شوی. از رصد شدن خسته می شوی. دلت می خواهد سنگی، صدفی چیزی باشد که سرت را فرو کنی توش. جایی باشد که دیده نشوی. جایی که کسی نداند کجاست. حرفی بزنی و حبابهایش را کسی نبیند. از این که مدام روبروی آدمهایی خسته می شوی.

می شود قصه همین مجازستان که دنیایمان را کوچک و خودمانی کرده. گاهی همین همیشگیها اسیرم می کند. احساس می کنم می شود رصدم کرد. رصدم هم  می کنند. دروغهای کوچکم، سفرهایم، عشقم و دردم که تکه تکه پراکنده می کنم در دنیاهای به ظاهر امن مجازیم می چینند کنار هم. احساس می کنم آدمهایی هستند که پازل مرا کنار هم می گذارند. اینجور دیده شدن را دوست ندارم. وبلاگ برای خودش، دنیاهای دیگر برای خودش. ممکن است همان وقتی که من یکی از غمگینترین پستهای وبلاگم را نوشته ام عکسی از خنده ای از ته دل بگذارم توی دنیای دیگر. ممکن است آنجا بنویسم دارم از شعفی که توی قلبم پابرهنه راه می رود دیوانه می شوم. برای من اینها از هم جدا هستند. هر کدام بخشهایی از من هستند و جمعشان من که نمی شود هیچ. بلبشویی می شود از شیدای واقعی درهم و برهم تر. دیوارهای خانه ی من از شیشه نیست. اینجور وقتها شروع می کنم به سانسور کردن خودم. عکس رودخانه ی حشی را نمی گذارم. از سفر نمی نویسم. دودلی ها و تردیدهایم به جای اینکه دست از سر جانم بردارند می مانند بیخ گلویم. می شوم عقیم. ساکت. غمگین شاید.

همه اش برای این است که زندگی کردن توی آکواریوم را دوست ندارم. برای این است که دلم می خواهد تکه هایی از صدفم و دنیایم فقط مال خودم باشد. دلم می خواهد کسی که عکسهایم را می بیند از فیس بوکم خبر نداشته باشد. آن کسی که اینجا را می خواند اصلا خبر نداشته باشد دنیاهای دیگری هم دارم. آدمهایی هم باشند که اصلا مجازستانم را نشناسند. اما دنیایمان، مجازستانمان مدام و مدام شیشه ای تر می شود. مدام آدمهای بیشتر و دوست نداشتنی تری نفوذ می کنند در مرزهای این قلعه کوچک نادیدنی که برای خودمان ساخته ایم.

با تردیدهایم که بزرگتر می شوند، با شعفم که از قلبم سرریز می شود، با احساسی که سردرگمم می کند و نامش را نمی دانم، با مادرانگی های ناتمامم، با همه حرفهایی که این روزها به جای سرانگشتهایم توی سرم می چرخند پناه می برم به میز چوبی بزرگ و پرنده های پشت پنجره و ستونهای قرمز این خانه روبرو. اینجا کسی از من نمی پرسد خرت به چند. کسی نیست که بپرسد. تنها هستم. با تمام خودم که نمی خواهمش، تنهای تنهای تنها هستم و اینها همه تقصیر رصدکنندگان بی رحم است که از گذشته و آینده و دور و نزدیکم سردرآورده اند و کاش نبودند. کاش آزادم می کردند و تمام می شد. جایی سنگینی گذشته ها تمام می شد. تمام راههای رفته که رسیده اند به پرتگاه تمام می شد و من آزاد می شد. به جای شکستن تنگ شیشه ایم کاش صدفهای بیشتری داشتم و حرفهای کمتری. کاش اینقدر وبلاگم را دوست نداشتم و از این آدمها بیزار نبودم.