شام بورانی اسفناج داریم و قرار است داستان تازه ای برایت بخوانم.
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. گل توی گلدان سفید پاک از دست رفته بود. با این همه بهش آب دادم. فردا دیدم شاخه های نحیف را کمی بالا گرفته. با اینکه همه برگهایش خشک شده بود. دستم را کشیدم روی شاخه ها. برگهای خشک را جمع کردم. دو هفته به شاخه های خشک که کمی فقط کمی تکان خورده بودند آب دادم. حالا برگهای ریز داده است. چند روز پیش نشانش دادم به بی تا. گفت جان گرفته. گفت دوباره سبز می شود. دوباره شاید گلهای قرمز بدهد. سنبلهای پارسال هم شب عید دوباره گل دادند. یک سال گلدان خشک و سیاه را نگه داشته بودم. این جور وقتهاست که می بینم بزرگ شده ام. زن شده ام. در همین دست برنداشتن. در همین تسلیم نشدن. در همین که امیدم را قطع نمی کنم. از آدمهایم. از گلدانهایم. از کودکم. از پرنده های پشت هره. از داستانهایی که می نویسم.

دو. دامن یاسی برای این هوا زود بود اما مگر می شد نپوشیدش؟ فوقش همه فکر می کردند دیوانه ام. زنی که در خنکای فروردین سبد خریدش را با سبزی و اسفناج و کرفس روی پیاده رو می کشد و از صدای تق تق چرخ خرید کیف می کند. این زن را خیلی وقت نیست که کشف کرده ام. کاری به کارش ندارم. می آید. می رود. خریدش را می کند. برای دسته های ریحان  تازه ذوق می کند. نقشه بورانی پختن می کشد. خانه را برق می اندازد و نوازشمان می کند.

سه. یک وقتی باید جواب می دادم که چرا موهایم صاف نیست. چرا لاغر نیستم. چرا از اینکه سقفی بالای سرم و غذایی توی یخچالم دارم به عرش اعلا نمی رسم. حالا می دانم که دیوانگیهایم را نباید جا می گذاشتم. که هر وقت زن دیوانه را جا گذاشته ام از جای دیگری سر در آورده است. وحشی تر و خطرناکتر. سر به سرش که نگذاری دیوانه بی آزاریست. بلند بلند شعر می خواند. قصه هایی را که خوانده تعریف می کند و سیگار می کشد. ولی اگر بخواهی ندیدش بگیری فقط وای به اینکه بخواهی ندیدش بگیری...

چهار. توی آینه موهای فرفری دور صورتم را شلوغ کرده بود. فکر کردم موی فرفری داشتن یک موهبت است. برای همین که کسل کننده نیست. نمی شود یک کش بهش ببندی و تمام. همیشه باید فکری کنی به حال حلقه هایی که برای خودشان چرخیده اند و توی هم گره خورده اند. برای اینکه بسته به خوابی که دیده باشی رام می شوند یا ناآرام.

پنج. ... سانسور شد.

شش. پیرمرد بیچاره را توی این هوای خنک گذاشتم توی بالکن داستانم و نشستم به وبلاگ نوشتن. حالا سرما می خورد و کسی هم نیست که یک کاسه سوپ برایش درست کند.