« بیا زندگی را بدزدیم.»
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

خواب پرواز می دیدم که ساعت زنگ زد. خوابهای پرواز من خوب نیست. پر است از دلهره افتادن. کمی ارتفاع می گیرم و بعد هی می افتم و باز با اینکه نمی خواهم و دوست ندارم بپرم با بادی پرت می شوم بالاتر. این بار دستهایم را گذاشته بودم روی شانه های مادرم. پاهایم روی هوا بود.  داشتیم می رفتیم دیدن الهام. از کنار درخت توت که رد شدیم تمام برگها و میوه هایش شته زده بود.

ساعت را خاموش کردم.  بعد بابا صدایم کرد. در خانه پدری نمی شود حتی خواب ماند. خواب ماندن و دیر رسیدن گناه کبیره است. آنقدر در جای عمیق خواب پروازم بودم که نمی توانستم از جایم بلند شوم. پسرک بدتر از من منگ و سنگین خوابیده بود. بابا دوباره صدایم کرد. گفتم «بیدارم به خدا بیدارم.»هزار بار گفته ام که چقدر بدم می آید از اینکه از پشت در بسته اسمم را بلند صدا کنند.« شیدا. شیدا. » گفته ام که در سنی هستم که اجازه دارم گاهی خواب بمانم و بچه ام را دیرتر ببرم مدرسه. برای بابا که حتی ساعت روی کارتهای عروسی را جدی می گیرد دیر رساندن بچه به مدرسه قابل قبول نیست.« پاشو. پاشو.»

در اتاق را باز کردم .پایم را گذاشتم روی یک شعاع نور که از پنجره شرقی آشپزخانه افتاده بود روی پارکتهای کف. «این خانه را دوست داری نه؟» این خانه را دوست دارم. تنها جاییست که سالهای سال است «خانه» مانده. خانه های دیگری را هم دوست داشته ام اما این یکی فرق می کند. با آفتاب صبح، با آن آینه کنار پنجره،با گیاهانش که عاشق نور هستند یا نیستند، با پله ها ، با مادرم که همیشه خانه است، با درهای چوبی، با این کنجهای مثلثی کنار در اتاق، با خاطره تماشای میدانی که حالا دارند چیز مزخرفی وسطش می سازند، با به یادآوردن روزی که کنکور داشتیم و هزار خاطره ای که انگار تا این خانه هست می شود زنده نگهشان داشت. توی اتاق، شب بود اما راهرو را صبح و سایه گیاهان و آفتاب تسخیر کرده بود. نشستم روی پله و دامن سیاه را پهن کردم روی پاهایم. بابا از کنارم رد شد: « بیدار شدی؟ من دارم می روم.» خداحافظی کردم. بوی ادوکلنش جا ماند. برگشتم توی اتاق، دراز کشیدم و تنم را چسباندم به تن داغ کوچک پسرم و چشمهایم را بستم.