بی همگان به سر شود، بی تو هم به سر شود.
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

 از مادرم پرسیدم: «چه بلایی سر آدمهایی می آید که به مراقب ما احتیاج دارند؟» مادر جواب داد: « هیچ . یکی دیگر پیدا می شود و ازشان مراقبت می کند.» همیشه یکی پیدا می شود از کسانی که به مراقبت احتیاج دارند مراقبت کند. هیچ وقت لنگ نمی مانند.

فکر کردم اینجا همان نقطه ایست که بیشتر آدمها اشتباه می کنند. فکر می کنند یکی را ترک می کنند و او می میرد. نمی تواند بدون آنها زندگی کند. بدون نظم و غذا و ماشین لباسشویی ترک می خورد و پیکره اش می ریزد روی سرامیک سفید کف آشپزخانه. اما کافیست سرشان را بالا ببرند و سایه آن زن دیگر را ببینند. زنی که ایستاده کنار سینک و دارد تکه های مجسمه ای را که خودش شکسته از روی زمین جارو می کند. مجسمه ای که جا مانده. نمی شود که همه مجسمه های دنیا را در جریان ناپایدار زندگی همراه برد.

بالاخره جایی کسی پیدا می شود که با شکستن مجسمه ای احساس آرامش می کند. من هر دوی این زنها بوده ام. گاهی به مجسمه ای که جا گذاشته ام فکر می کنم. بعد خودم را دلداری می دهم که در خانه جدید برای خودم یک اسب بزرگ می خرم. نقره ای شاید. بعد به مجسمه ای که شکسته ام فکر می کنم.

 چه بلایی سر کسانی می آید که به مراقبت ما احتیاج دارند؟ هیچ. هیچ بلایی سرشان نمی آید. یا یاد می گیرند بدون مراقبت زندگی کنند یا یکی دیگر پیدا می شود. بیشتر وقتها یکی دیگر پیدایش می شود.

مراقبت کردن نیاز قویتریست انگار. یک جور زنانه تر و مادرانه تر. انگار قویتری وقتی از کسی و کسانی مراقبت می کنی. بعد اگر سنت به اندازه کافی بالا نباشد یا تجربه، آن روی مسخره ی همه حوادث رویایی زندگی ات را بهت نشان نداده باشد فکر می کنی که مراقبت تو هوا است. نفس است. آدمهایت می میرند بدون تو. نیست اما. رابطه ها سایه هستند. سایه هایی که هر ساعت روز یک شکل به خودشان می گیرند و بسته به چیزی که گذاشته باشی جلوی نورشان تیره می شوند یا براق. همه چیز به سبکی غبار است.

.

.

.

پ.ن. بهار است. افسردگی پیش از سالگرد تولدم را گرفته ام. خودم را دلداری می دهم که هنوز مانده. یک ماه و بیست و هفت روز دیگر مانده اما بزرگ شدن زیادی بی فایده به نظر می رسد. این که هی به دانسته های بی مزه ات اضافه می شود. اینکه مدام رویا راهش را می کشد از زندگی ات بیرون و تو می فهمی که زندگی همین جریان روزمره بی نمکی است که حتی نمی شود قصه اش را نوشت.