«بیا تا نترسم من»*
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

لاک قرمز را از روى ناخنهاى دستم پاک کردم. مواظب بودم خاطره هاى سبز دست نخورده بماند. بعد از شنیدن صداى سوختن چوب در بخارى هیزمى و دیدن خانه هاى بى دیوار و چرخیدن در راههاى جنگلىِ بى پایان، زندگى و خانه به نظر عجیب مى آمد. گیج و بى حرف در خانه مى چرخیدم.

پسرم توى دفترش نوشته بود: "حیاط خانه ى ما سوزناک است." گفتم این درست نیست. سوزناک مثل یک زخم مثلا. ماهى توى صفحه ى بزرگ تلویزیون به باب اسفنجى گفت "ما همه رویا داریم ولى دلیل نداره بهشون برسیم. " تمام روز فکر کرده بودم به آدمهایم و حالا خسته بودم. رویاى من تمام قد ایستاده بود روبرویم. آنقدر نزدیک که به نظر ترسناک مى رسید. چرا هیچ کس نگفته بود که زندگى کردن رویا هم ترسناک است.

یادم رفته بود پاروهایم را ببرم. قایقم بازیچه ى موجها سر خورده بود تا وسط دریا. ایستاده بودم و ادویه مى زدم به خورش و منتظر بودم خیال، ساکش را ببندد و از خانه ام برود. خیال، اما قصد رفتن نداشت.خیال گفت یادت باشد از خانه هاى بى دیوار بنویسى. از دخترى که اسمش آهو بود. از جیرجیرکى که چسبیده بود به بازوى مرد. از طعم جگر تازه. از رسیدن دو گله به هم. از صبح روستا. از دیوانه بى آزارى که پایش را دراز کرده بود روى شیروانى و یک بند حرف مى زد. از کودکى که صداى گریه اش از پشت دیوار چوبى ترا از خواب پرانده بود تا یادت بیاید بچه ات بزرگ شده.

سینا گفت: " بعضى از آهنگها سوزناک هستند." گفتم "خوبه. همین خوبه. "

رویا تمام شده بود. ما به شهر تاریکمان که خاک سیاهش چراگاه جرثقیل است*، برگشته بودیم. رویا جا مانده بود توى قاب عکسها. سر یک پیچ. کنار یک ابر و زیر رگبار باران بى موقع. من برنگشته بودم. با تمام آدمهاى خام قصه ام جا مانده بودم. سر پیچ یکى مانده به آخر در جاده.

بعد یادم آمد تو ماشین را زدى کنار. لاک پشت را بلند کردى و بردى گذاشتى آن طرف... روى یک تپه ى کوچک. روز بود. وسط روز. دیگر نیست. نیستى. منم و شبم و کودکم که نخوابیده خواب ترسناک مى بیند. لاک پشت حالا لابلاى علفهاى آن طرف جاده خوابیده است. پسرم دراز کشیده کنارم. من باور نمى کنم که بشود تا دوردست خیال رفت و به این زودى باز به خانه برگشت. به قایقم. به پاروهاى ترک خورده. به دیکته ى شب. به کرم دور چشم و شارژ عقب افتاده ى فروردین و اردیبهشت. به خیال مى گویم بس است. باید بخوابیم. خیال و پسرم هر دو افتاده اند به خمیازه. شب است. 

*سهراب