«ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نخواهیم گشت.»
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

کسى نگفته بود که شعرها دروغ مى گویند. شاید هم آن موقع شعرها راستگو و ساده و خانگى بودند. حالا هر وقت بنشینم به شعر خواندن گریه ام مى گیرد. یاد دخترى مى افتم که به خیلى چیزها باور داشت. به خوبیهاى ساده زندگى. به اینکه از شهر تاریک گذر کرده. به رویین تن شدن از عشق. اما نمى دانست که شهر و شهرهاى تاریک زورشان از او بیشتر است. حالا دیگر سالهاست که مى دانم شهر تاریک همینجاست. همین کابوس مدام که اسمش را گذاشته ایم زندگى. همین که آسانتر و سبکتر نمى شود. همین که سیاهیش مدام غلیظتر مى شود. همین که بى حفاظ ایستاده اى رو به رویش. همین که مى دانى ته تمام شعرها دروغ بزرگى بوده. هست. شاید هم حق با شاعر است. "ما دیگر به جانب شهر تاریک برنخواهیم گشت"، چون هرگز ترکش نکرده ایم. شهر تاریک خود ما هستیم. همیشه، انگار شهر تاریک خودمان بوده ایم.