یک گلدان خالی سفید و یک کشتی شکسته به فروش می رسد.
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

گلدان دوباره مرد. آخر هفته ام در سرگشتگی گذشته بود. بعد از سه روز که در خانه ام را باز کردم دیدم باز گلدان خشک شده. بهش آب دادم ولی می دانم بی فایده است. مرده، این بار راست راستی مرده است. شاید هم باید زودتر از اینها ازش دل می کندم. باید فراموش می کردم که گلهای ریز قرمز داشت و کنار سبزی بقیه گلدانها دلربایی می کرد. چه می دانست که با یکی دو روز آب نخوردن همه قصه هایش را باید خاک کند و منتظر بماند تا کسی در گلدان خالیش گل دیگری بکارد. دیگر مرده. می دانم که مرده است. بقیه گلدانهای خالی را هم از گوشه و کنار خانه جمع کردم.

از دیروز افتاده ام به جان خانه. جای مبلها را عوض کردم. میز توالت را هل دادم تا کنار فن کویل. بالکن را تمیز کردم اما چیزی درست در نمی آید. آخر هفته هایی که جان نمی گیرم اوضاع همین است. تمام هفته عین مار زخمی می پیچم توی خودم. همه چیز را جابجا می کنم و باز چیزی درست در نمی آید. خودم هستم که غلطم. جای غلط همه تجربه های غلط دنیا ایستاده ام. نمی نوشتم که از روی صفحه ام خستگی به یکشنبه سرایت نکند اما بی فایده است. کلمه ها باید به دادم برسند. باید کمکم کنند با خودم آشتی کنم. که باور کنم دارم نهایت تلاشم را می کنم و اگر این کشتی شکسته راه نمی رود مال این است که راست راستی شکسته است. بادبان ندارد. که ناخدا همه اعتمادش را جایی دیگر خرج کرده و دیگر چیزی، هیچ چیزی برای من نمانده است. باید بروم. می دانم و خودم را می زنم به ندانستن.

 از قصه هایی که این روزها می نویسم بدم می آید. از این احساس بیهودگی بدم می آید. از اینکه فکر می کنم باید بروم و هنوز ایستاده ام بدم می آید. کلمه ها نه تسکینم می دهند و نه دردی دوا می کنند. توی خانه راه می روم. جارو می زنم. به بقیه گلدانها آب می دهم. یادداشت می نویسم. شعر می خوانم. قطره های بیخودی اشک را با سرانگشتهای زبرم پاک می کنم و منتظر می مانم. دیگر حتی نمی دانم منتظر چه هستم. شاید فقط منتظرم که ساعتهایم تمام شوند.

باید یاد بگیرم با این سرگشتگی، خودم بجنگم. کاش یاد نگیرم. بچه ام دوید که صبر کن مبل سنگین است. مرد تمام رویاهای من بود که ایستاده بود روبرویم. کوتاه و بسیار شبیه من. گفتم نه تو نه. اما گوشه مبل را بلند کرد. دستهایش کی اینقدر توانا شده بودند؟ کی آنقدر بزرگ شده بود که دلش شور مرا بزند؟ کی یاد گرفته بود بنویسد؟ میز می خواهد و یک کتابخانه و دشک تازه. گفتم می خرم. همین برایم مانده بود. یک کارت بانکی و یک ماشین و سرگشتگی. کاش یاد نگیرم با این یکی هم بجنگم. کاش آنقدر سرگشتگی دیوانه ام کند که بشود بزنم به کوه. بالاخره بزنم به کوهی جایی. خودم را تکه پاره کنم در قصه هایی که سرشان به تنشان بیارزد والا این جان کندن بی معنی بیهوده می شود.

کاش می شد فراموش کنم. کاش گم می شدم. کاش جنگلی بود که مثل تمام خیالهای بچگیم تویش گم می شدم و راهم را پیدا نمی کردم. کاش پایم را نبسته بودند. کاش پایم را محکمتر خیلی محکمتر از این بسته بودند. کاش کلمه ها نجاتم می دادند. کاش نجاتم نمی دادند و می گذاشتند بمیرم. کسی یک گلدان سفید بی گل لازم ندارد؟ پر از خاک است و شاید خاطره ی گلی قرمز را هنوز به یاد داشته باشد. دیگر نمی خواهم ببینمش. این گلدان خالی را و کشتی شکسته ی بی بادبان را و سرگشتگیهایم را. کاش می شد...