عادت می کنیم مریم، عادت می کنیم...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۳  کلمات کلیدی: کرگدنیسم ، دغدغه های ذهنی من

داستانم را سر کلاس خواندم. زن بنفش و کمرنگ توی قصه همراه من از لابلای سطرها نیم نگاهی می انداخت به چهره کسانی که گوش می کردند. داستان که تمام شد زن بنفش بی آنکه برود و محو شود نشست کنار گربه روی زمین. گربه خاکستری با آن زنگوله دور گردنش به جای راه رفتن می جهید. بازیگوشانه از زیر این صندلی می رفت زیر آن یکی.

جلسه آخر کلاسم بود. جایی که قلبم بود تیر می کشید. فکر کردم یک ماه دیگر گ.م می رود. س. می رود. آ. می رود. همه که رفتند ما می مانیم در این شهری که هنوز به آن دلبسته ایم. خانه های خالیشان پر می شود از آدمهایی که نمی شناسیم و دیگر بعد از ظهرهای طولانی تابستان منتظر آمدن همدیگر نمی مانیم.

به مریم می گویم فکرش را نکن. اتفاق می افتد. بعد با آن روبرو می شویم. آن صدای درونی که می گوید:‌« آخه چطور؟»‌را نشنیده می گیرم. فکر می کنم همین است. ما مجبوریم راههایمان را انتخاب کنیم. ما مجبوریم قصه شبحهای بنفشمان را بنویسیم و نمی توانیم دوستانمان را ببندیم به خودمان.

من هستم. تو هم بمان.

می روند. نمی بندیمشان. نه که نخواهیم. نمی توانیم. آنها هم می روند. ما می مانیم و شهری که دوستش داریم. ما می مانیم و بازیگوشی گربه ها. ما و غروبهای درکه. تنهاتر می شویم. ساکتتر شاید. اما باز به زندگیمان ادامه می دهیم.

بعد یک وقتی، شاید یک ماه، شاید یک سال دیگر، جای نبودنشان خوب می شود. کهنه می شود. پوست می آید روی زخم کهنه. مانا کامنت گذاشته بود زیر عکس تابستان پارسال:‌«دوستهای تازه پیدا کردی.» دوستهای تازه پیدا می کنیم. جای مانا و گ.م و بهاره و هزار دوست دیگر را که رفته اند نمی گیرند اما می شود با آنها هم خندید. می شود با تعریف قصه های شاخ و دم دار مبهوتشان کرد. می شود بچه هایشان را بغل کرد و برایشان مرغ شکم پر درست کرد با خالیواش و گردوی تازه.

به مریم می گویم عادت می کنیم.

غم می آید توی چشمهای قهوه ای باهوش. با این همه او هم می داند که چه پوست کلفت شده ایم با این از دست دادن مدام. تکه پاره شدنهای مدام. با این همه دوستی که از دست داده ایم و هنوز می خندیم و راه می رویم و عکس می اندازیم.

سارای میهمانی خداحافظی می گفت:‌ تو می روی، او می رود، آنها می روند. من می مانم تا فعل رفتن را صرف کنم.

فکر می کنم به اندازه یک میهمانی خداحافظی دیگر اندوه اندوخته ام. اندوهی میراث این همه دوستانی که به جای قبلیها آمده اند و درست مثل آنها قلبم را پاره پاره می کنند و می روند.

دیگر نمی نویسمشان. ردشان را در روحم عمیقتر نمی کنم. می خواهم از شبحهای بنفش و گوشواره ها بنویسم.