برگشتن از میهمانی آینه ...
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

«تو تمام مجمع الجزایر، رشته کوهها و دشتهای برهوت را درمی نوردی. حال آنکه اگر در همین جا هم ساکن بودی، فرقی نمی کرد.»

-       شهرهای نامرئی

می گویم به تو محتاجم. نه نمی گویم. توی دلم است. به زبان نمی آورمش. توی نگاهم است وقتی که باد پرده های تافته خانه ام را به بازی تا میانه ی اتاق می آورد. در سکوت به قلبم نگاه می کنم. آنقدر بزرگ شده که توی هیچ اتاقی جا نمی شود. زیر سیگاری بیرون پنجره است. یک وینستون. یادم نیست که سیگار را من کشیده ام یا تو. باد توی خانه است. لابلای موهای من. از خانه حرف می زنیم و خانه، با همین حرفهای ما جان می گیرد.

با حرفهای ما زنی که ایستاده توی ایوان اشکهایش را پاک می کند. شانه هایش را می دهد عقب و از پایین پریدن جا می ماند. با حرفهای ما زن می ایستد و اندوهش را از دور گردنش باز می کند و بی حفاظ در برابر دنیا می ایستد. می شناسمش. زنی را که کسی بین او و دنیا نیست. زنهای زیادی را که کسی بین آنها و دنیا نیست. با این همه به جای اشک ریختن به گلهای توی ایوان آب می دهند و برای بچه هایشان قصه می گویند.  

برگهای گلدانها توی باد برای خودشان مست شده اند. فکر می کنند می توانند بدوند. باد متوهمشان کرده. شب با باد سبکتر است. سبکتر از هر شب دیگری.ماییم و شب. ماییم و باد و به تو محتاجم. تو شعرهایم را به من پس دادی. حالا دیگر می شود لابلای کتابهای قدیمی را پرسه زد. سطرهای فراموش شده را به یاد آورد. کتابی را باز می کنم. سال 76. سال 76 من 21 ساله ام. چه فهمیده ام از این کتاب؟

« اما او دیگر از آن گذشته واقعی یا مفروض خود کنار مانده است. دیگر نمی تواند توقف کند. باید راهش را تا شهر دیگری ادامه دهد، تا آنجا که گذشته ای دیگر در انتظارش نشسته است یا تا آنچه می توانست آینده احتمالی او باشد و اکنون زمان حال شخص دیگری است. آینده های تحقق نیافته تنها شاخه هایی از گذشته هستند.»

21 ساله ام. آینده ام با هزار شاخه زیر پایم است. هر روز یک شکل. یک رنگ. هر روز می توانم به راهی بروم. بمانم ایران. بروم کانادا. آمریکا. انگلیس یا فرانسه. می توانم زنی خانه دار باشم در کوشکی در الهیه. می توانم 2 تا بچه داشته باشم. یک دختر و یک پسر. می توانم ویلایی داشته باشم و میهمانیهای گران قیمت بدهم. می توانم دکترا بگیرم. زبان بخوانم. بین تمام این شاخه ها که دیوانه وار در هم تکثیر می شوند من آنچه امروز هستم را انتخاب کرده ام. دانسته یا ندانسته. زنی که یک دیوار ارغوانی دارد و رو به کوه می نویسد و کتابهایش را دوباره از نو ورق می زند.

«  - تو سفر می کنی تا گذشته ات را دوباره زنده کنی؟

می توانست سوالش را این چنین نیز مطرح کند: سفر می کنی تا آینده ات را بازیابی؟ و جواب مارکو چنین بود: دیگر جا، آینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و هرگز نخواهد بود، به آن اندکی که از آن اوست راه می برد.»

به تو محتاجم. نه برای این که از تنهایی می ترسم. برای اینکه فقط با توست که باد می دود تا وسطهای اتاق. تا کتابها دوباره جان می گیرند. با توست که می شود از باد حرف زد. من مرد دیگری را نمی شناسم که بشود با او از باد حرف زد. با یکی دو نخ سیگار وینستون در شبی که معلوم نیست از چه اینقدر دیوانه شده است.

« پس سفر تو به راستی سفری در خاطره هاست؟»

21 ساله ام. لابلای سطرها در جوهر آبی روان نویسی که گذشت 17 سال کمرنگش نکرده هنوز 21 ساله ام. کتاب را ورق می زنم. آفتاب کمین کرده پشت پرده های تافته و کسی دارد حیاط را جارو می زند. در دل من چیزی تکه تکه شده است و هیچ وقت یکپارچه نخواهد شد. مگر باد بلندمان کند. ببینیم که از آن بالا شهر هنوز همان شهر همیشگی است که می شود به آن دل بست و می شود از آن بیزار بود. درست مثل 21 سالگی.