سرگذشت واقعی عجوزه ی پیر که خونها را توی شیشه می کند.
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٠  کلمات کلیدی: هارش جات

بزرگترین حسن نویسنده بودن این است که می توانی انتقام بی صدایت را از آدمها بگیری و آب از آب تکان نخورد. می توانی دلخوریها را و حرفهای نگفته را از زبان کس دیگری بگویی بدون اینکه «تبعات»ی در کار باشد. می توانی چهره ای را چنان شبیه کسی تصویر کنی که خودش با تمام  مکاریش از دیدن خودش جا بخورد. به داستانم نگاه می کنم و پر از شعف می شوم. از توانایی شگفتی که دارم. از معجزه توی انگشتهایم. از اینکه می توانم کسی را تمام کنم. می توانم ببرمش توی اتاق و حلق آویزش کنم. می توانم برای همه بگویم که چه مالیخولیایی گریبانگیرش بوده. می توانم ویرانش کنم. می توانم بسازمش.  آن جور که دلم می خواهد تا در برابر تصویری که من آفریده ام به زانو در بیاید. انگشتهایم پر از قدرت است. کلمه ها به همه چیز قطعیتی شگفت می بخشند. همه قصه ها می تواند اتفاق افتاده باشد. قصه که خوب باشد دیگر کسی نمی پرسد که واقعیت دارد یا نه. همه باور می کنند. همه باور خواهند کرد... خوشحالم.