با سپاس بیکران از خودم و همسایه‌های محترم
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

می گوید چرا کتابت را تقدیم نکردی به من، چرا از من تشکر نکردی اول کتابت؟ و من از این همه صداقتش خنده‌ام می‌گیرد. بابا همین است. نقطه ضعف و نقطه قوتش صداقتش است. صداقتی که همینطور یک باره رو می‌کند. نه اخم و تخمی، نه قیافه گرفتنی. حرفش را می‌زند. اول رساله فوق لیسانسم نوشته‌ام: «سپاس بیکران از پدرم عزیزم که در طراحی این مرکز چراغ راهم بود.» شاید باید یک نسخه از آن را هم کپی کنم بگذارم خانه پدر و مادرم تا بابا هی یادش بیاید که دخترش که این همه پز مهندس بودنش را می‌دهد، اول تزش نوشته که از پدرش ممنون است.

اول کتابم چیزی ننوشته‌ام. نه اینکه یادم رفته باشد. نمی‌خواستم کتابم را تقدیم کنم به کسی. تقدیم نامه‌های کلیشه‌ای را دوست ندارم. دلیلی هم نمی دیدم کتابی را که اینقدر شخصی است تقدیم کنم به کس دیگری. باید اول کتاب می‌نوشتم « به شیدا که جرات کرد بنویسد.» یا « به شیدا» به همین سادگی و چقدر مسخره‌تر می‌شد که نویسنده‌ای کتابش را به خودش تقدیم کرده باشد! تزم را که می‌نوشتم داشتم نتیجه می‌گرفتم. داشتم آخرین نقطه را بر پایان راه طولانی درس خواندنم می‌گذاشتم. زحمتم را کشیده بودند. هنوز هم به نظرم تز چیزی است که باید تقدیم کرد به پدر و مادر. اما کتابم، نه. راستش کسی زیاد به نویسنده بودن من افتخار نمی‌کند. من مهندس خیلی بیشتر باعث افتخار است تا من نویسنده. این است که کتابم را تقدیم نکردم به پدر و مادرم. همسرم. بچه‌ام یا رئیسم.

قرار بود اول کتابم بنویسم « به دوستانم.» که اینقدر بودن و رفتنشان مهم بود که کتاب شدند. دو جمله دیگر هم بود که می‌خواستم به این دو کلمه اضافه کنم که دلشان را بسوزانم. حالا هم فکر می‌کنم باید این کار را می‌کردم. باید می‌نوشتم « آنها که مانده اند.» و چند بار اینتر را می‌زدم و بعدش می‌نوشتم « و آنها که رفته‌اند.» شیدایی که می‌نویسد خیلی بدجنس است ظاهرا. برای همین به پدرش می‌خندد و می‌گوید که تزش را تقدیم کرده بهش و بسش است. یادم باشد یکی را پیدا کنم این رساله را برایم کپی کند.