به خاطر یک مشت کاغذ پاره
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
اشکهایم را قایم می کنم پشت اخم. باز رسیده ام به آستانه. به دور و برم نگاه می کنم. چه بیزارم از این همه در بی کوبه توی زندگیم. شال مشکی گلستان است. زرد. قرمز. سبز. سرخابی. ولی بی فایده است. کاش گریه نکنم. نیروی برتری وجود ندارد. هر کسی از راه می رسد بار بیشتر می گذارد روی شانه هایم. مگر من چقدر طاقت دارم؟ بعد یک باره می بینم که شب است و بریده ام. نشسته ام از زور تنهایی برای غریبه ها درد و دل می کنم. دوستان با انبان پر از نصیحت ترسناک هستند. غریبه ها بهترند. فکر می کنم به تنهایی زنی که می نویسد و پر می شوم از خالی. قلبم فشرده می شود. اشک می پرد تا پشت پلکهایم و بعد همه منظره سبز روبرویم شروع می کند به رقصیدن. زده ام زیر گریه. گریه ام مرا از جایی که هستم جدا می کند. پرتابم می کند به جایی که باید باشم. « چه خوب آمد به یادم گریه هم کاریست.» احساس می کنم تنها مانده ام، جایی پشت شانه های پهنی که جلوتر از من راه می روند و شاید وقتی که به صدای جیغ ترمزی برگردند به طرفم، دیگر برای همه چیز دیر شده باشد.