حشره ات را قورت نده!
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٧  کلمات کلیدی: مستى و بقیه قضایا

حشره اى روى تنم راه رفته است. جاى پاهایش داغ و سرخ روى تنم مانده. اینها را دکتر زشتى گفت با عینک ته استکانى و یک ذره بین توى دستش. دکتر شبیه سایمون بود. دیلاق با سرى بزرگ. جوش هم داشت. گفت هر جا حشره پایش را گذاشته کهیر زده. گفت آسیب وسیع است. تنم ملتهب بود. به حشره اى فکر کردم که شوخیش گرفته. تن مرا با پیست پاتیناژ اشتباه گرفته. حرکاتش روى تنم شوخ بود. سر مسخره بازى داشته. چه آسیب پذیر و کوچکم در برابر یک حشره. یک اتفاق.

آمپول را زدم و باز شدم آن دختربچه اى که آمپولش را بى اشک زده بود و جایزه مى خواست. جایزه اى در کار نبود. دوران جایزه و امنیت گذشته بود. فکر کردم به همه خواسته هایم و به همه چیزهایى که به دست آورده بودم. به اینکه یک جاى کار غلط بود و من نمى فهمیدم چرا و نمى توانستم درستش کنم. کنترل همه چیز از دستم خارج بود. دلم گرفت. بعد با کیسه بزرگ داروهایم راه افتادم تا بروم خودم را قایم کنم. روز تمام شده بود.

شانس آوردم امروز دستم به لیلایم نرسید. بلایى سرش مى آوردم حتما... لیلا باید چشمهایش را باز مى کرد. حداقل لیلا باید این کار را مى کرد. اما به جاى این همه، او هم مثل من ایستاده بود و گذاشته بود حشره تنش، روحش و قلبش را فتح کند.

بدیش این بود که جاى قدمهاى سرخشان را هیچ دارویى پاک نمى کرد. هر بار مى خواهم از یاد ببرم چیزى یادم مى اندازد که نفرت مهمان خانه زادم شده. مهمانى که دوستش ندارم اما بودنش تسکین مى بخشد. عشق مدتهاست که نشسته پشت پنجره و حتى شعر هم نمى گوید. نفرت اما پاهاى بلندش را دراز مى کند. خانه و تمام روح مرا اشغال مى کند. کسى را که سزاوار بخشش نیست، نمى توان بخشید. نمى توان رها کرد.

احساس مى کنم با پیکر ناقصش جایى پا در هوا مانده. مى دانم که مى توانم مرگش را تماشا کنم و این دردناک است. راهى که معصومیتم طى کرده تا برسد به سبعیت و حالا من یک گرگم. سگ جان، اما نمى میرد. مثل بیشتر آدمهاى بد این دنیا هفت تا جان دارد. با ته مانده هایش چسبیده به زندگى و من هر روز کنار قبرش مى ایستم و نگاه مى کنم. هر روز. هر روز جلوى چشم من مى میرد. حشره ایست موذى. جاى قدمهاى سرخش را نمى شود دید. اما هست. خوب نمى شود. فقط مى ماند و گاهى که یادش مى افتم مثل روز اول مى افتد به خونریزى. باز خاکش مى کنم. دور و برم شلوغ است. همه آمده اند. مى گذارندش لابلاى حشرات و کرمها. در خانه. پیش هم نوعانش. حالا دیگر مى تواند همانى باشد که هست. ریز و موذى و بى ثمر. راه برود و جاى قدمهایش کهیر بزند.

هنوز دو تا آمپول دیگر مانده و من زیادى دل شکسته ام. در بیزارى امیدى نیست و من و نفرت دوست شده ایم. نفرت دستش را روى التهاب تنم مى کشد. جاى دستش یخ مى کند و من فقط شش سالم است. از آمپول مى ترسم. ترسم را لابلاى نوشته ها پنهان مى کنم. دلم براى معصومیتم تنگ مى شود. جایش خالیست. براى بدون قلب زندگى کردن زیادى جوانم. براى مردن هم. حشره ها. همه ى حشره ها. از شما بیزارم.