پشت دریاها شهرى نیست ... جهنم.
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۸  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

این سومین و آخرین بار است. دیگر حرفى نخواهد بود. سکوت خنجر است. زخمیم. کتابهایم را ورق مى زنم.

به آن گوشه آفتابى فکر مى کنم که مى نشیند آنجا و کتاب مى خواند. به ترس فکر مى کنم. ترسهایش. به اینکه نامرئى شده ام مثل یک لیوان قدیمى یا یک کتاب خوب. به زندگى فکر مى کنم. بدون من. بدون او. قلبم تیر مى کشد.

پایان نشسته روبرویم و شیپورش را تمیز مى کند. کلمه ها توى سرم دور خودشان مى چرخند. قلمه ها ریشه داده اند. مى شود گلدان را عوض کرد. مى شود رفت. مى شود شنل نامرئى را کنار زد و روبروى دنیا ایستاد.

 

من هیچ وقت به امنیت چنگ نزده ام. نخواهم زد. ببرم مادر گلم را در گلدان بنفش بکارد.

 

چرا اینقدر هزار ساله و خسته ام؟