«نجات دهنده در گور خفته است.»
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، «و زخمهای من همه از عشق است»

ایستاده بودم لابلای عروسکها و لگوهای دخترانه. لابلای رنگهای بنفش و صورتی. لابلای پرنسسهای قصه و موهای بلند طلایی. وسط کالسکه ها. قلعه ها و شاهزاده ها و نمی دانستم کدامشان را انتخاب کنم. به دخترک 4 ساله ای فکر کردم که می خواهد صاحبشان باشد. با آن موهای بور نرم و چشمهای آرام. به این فکر کردم که دنیایش از همین الان پر می شود از قصری که خواهد داشت و شاهزاده ای که خواهد آمد. فکر کردم دارم مسمومش می کنم. دارم فریبش می دهم. همانطور که فریبم داده اند. که دنیا جای خوبی خواهد بود. که باید دستهای صورتی ظریفت را رو به سوی سواران تکان بدهی و دلت را نگه داری تا به عشق آن شوالیه واقعی بلرزد.

به بقیه اسباب بازیها نگاه کردم. چه چیزی می توانست برای زندگی واقعی آماده اش کند؟ آشپزخانه ای کامل با انواع تجهیزات و میوه های پلاستیکی؟ یک ست تعمیرات با چکش و پیچ گوشتی؟ چرخ خیاطی اسباب بازی؟ جارو برقی با خرده های یونالیت که می چسبد به فرش؟ عروسکی با چشمهای ثابت که «ماما» را مثل یک ورد از سرزمین مردگان تکرار می کند و ادای بچه واقعی را در می آورد؟ باید برایش چه می خریدم؟

دنیای واقعی چنگی به دل نمی زد. دخترک فرصت داشت که خیال پردازی کند. دخترک می توانست راپونزل باشد. چشمهای قهوه ای روشن را بدوزد به راهی دور. باور کند که فردا بهترین روز دنیا خواهد بود. باور کند که کسی هست که مثل هیچ کس نیست بالاخره راه خانه اش را پیدا خواهد کرد.

برای باور کردن زندگی حالا حالاها وقت هست. وقت هست برای ایستادن در صف زندگی واقعی. به وام و قسط و اجاره خانه فکر کردن. برای رو در روی بچه ای با چشمهای خودت ایستادن. برای دل بریدن از مردی که زمانی تمام قلبت را به پایش ریخته ای. وقت هست برای سرخوردگی. خیانت. غم. وقت هست برای شبهای تنهایی.

دیر نمی شد. هیچ کدام از اینها دیر نمی شد. اما فقط چند سال، چند سال کوتاه فرصت داشت که پرنسسی باشد و موهای بورش را که تا روی زانوهایش می رسید شانه کند و فکر کند آن سوار که با اسب سفید می آید همه جوابها را با خودش می آورد. چقدر فرصتش برای خیال کم بود.

ایستاده بودم وسط دو دنیا. بدون اینکه هیچ کدامشان چنگی به دلم بزند ایستاده بودم. فرصت کودکی تمام شده بود بدون اینکه من از شاهزاده و کالسکه و اسب و قلعه ام خاطره ای داشته باشم.زمان گذشته بود و  برای همه چیز دیر شده بود.