« با تو رسیده ام به شبی ابدی ... آه»
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

توی ماشین خودم نشسته ام. غریبه ام انگار. با خودم فاصله گرفته ام. خودم را از کمی دورتر می بینم. یاد آن روزهایی می افتم که خودم را دیده بودم با کوله بار خالیم. حالا هم خودم را می بینم. کوله بارم خالی نیست. اما چه دل کندن سخت است. انگار کن که بخواهی بیفتی به جان نقش روی دیوار. بخواهی آدمی را از عکسی پاک کنی.

چترمان را باز کرده ایم روی سر همدیگر. دور هم جمع شده ایم. ما زنها. به روزهایی فکر می کنم سختتر، خیلی سختتر، که زیر همین چتر گذرانده ام. خودم را سپرده ام به دستهایی که مراقبت بلدند. دستهایی که پاشویه کرده اند به وقتش. دستهایی که عشق را آمیخته اند با پیاز و زعفران و هزار بار شام درست کرده اند. دستهایی که مثل دستهای من نامرئی شده اند. دستهایی که مهربانی بلدند. دستهایی که مدام به دیگری فکر کرده اند. مدام عشق ورزیده اند و مدام ندید گرفته شده اند.

چتر بزرگ است. نشسته ایم. همه با هم زیر چتر جا شده ایم. باید حبابی بلوری هم باشد. که فاصله بگیریم از دنیایی که با خنجر و وعده های دروغ روبرویمان ایستاده.

از صبح که بیدار شده ام پلک چشم چپم می پرد. می ترسم. آخرین بار که پلک چپم می پرید کم مانده بودم خودم را پرت کنم از جایی. با ماشینم بکوبم به دیواری. می ترسم. کاش زودتر برسم زیر چتر. از این آفتاب و سایه و عشق پناه ببرم به غذای خانگی و جشن تولد و باربی‌های عروسکی. پناه ببرم به چشمهای عسلی و موهای خرمایی دخترک. به چشمهای گرد پسرم. کاش زود زود برسم...