حوضها نباید کنار درختهای گردو باشند.
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥  کلمات کلیدی: من و پسرم

پسرم گفت یک سنجاب مرده دیده. سنجاب از بالای درخت گردو افتاده بود توی حوض بزرگ و خفه شده بود. تصویر ترسناکی بود برای قبل از خواب. دلم برای سنجاب سوخت. حتما حواسش پرت یک گردوی بزرگ شده و نفهمیده شاخه زیر پایش آنقدرها که باید محکم نیست. اولین سنجابی که پسرم به عمرش دیده سنجابی مرده است. دلم می گیرد.

من سنجابهای زنده را دیده ام. در هاید پارک. می آمدند و درست وسط پیاده راه چیزی می جویدند. دلتنگ پسرم بودم که همراهم نبود. دلم می خواست باشد و دوتایی به سنجابها نگاه کنیم. حالا جایی دور از من اولین سنجابش را دیده. اولین سنجاب مرده اش را.

می گوید که پنجه های سنجاب بلند بوده. می گوید که حیوان قشنگی است. می گویم که حتما لابلای شاخه ها سنجاب زنده هم هست. می گوید خیلی فرز هستند نمی توانم ببینمشان. فکر می کنم چرا سنجابها شنا بلد نیستند؟ چرا سینا زودتر نرسیده که سنجاب را نجات بدهد؟ چرا باید آن حوض آبی زشت پر از آب باشد وقتی سنجابها را وسوسه گردوی تازه مست می کند؟

پسرم نیست و  روز کش می آید و تمام نمی شود. خانه را بوی سبزی برداشته. نعنا و جعفری. گرسنه ام. دلتنگم و دلم آنقدر برای پسرم تنگ شده که انگار به جای سه روز، سی روز پیش کنارم بوده.

نمی پرسم با سنجاب چه کرده اند. فکر می کنم ببرمش جایی سنجاب زنده نشانش بدهم. بگویم حواسش به شاخه های پر از گردو و حوضهای قدیمی باشد. بگویم که من هستم و همیشه خدا دلم شور می زند که نکند جایی باشد و دستم بهش نرسد. که آهی کوچک فاصله مان را هزار برابر کند. حتی همین حالا که توی اتاق کناریست اشک راهش را می کشد و می آید توی چشمهایم. حالاست که سر برسد و دستها را بزند به کمر که تو قول داده بودی امروز خوشحال باشی. چرا ناراحتی؟ ناراحت نیستم. لبخندی زورکی را از جایی می دزدم و سنجاق می کنم روی صورتم. به سنجابهای مرده فکر نخواهم کرد. به آدمهای زنده فکر می کنم که سرخوردگی می آوردشان لب حوض. آدمهای قصه ام. بروم حواسم را بدهم به زنهای توی قصه. یکی با شال سبز دارد خیابان سرپایینی را می رود تا انتها. آن یکی درست کنار حوض است و بچه ها صدایش می کنند. بچه هایی که سنجاب مرده را فراموش کرده اند و برای پروانه ها ذوق می کنند. بروم. بروم.