در مجموع می شود گفت ملالی نیست.
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

وبلاگ نه ولی این روزها خیلی می نویسم. از لیلا می نویسم. لیلا آرامتر از سارای میهمانی خداحافظی است و چشم ازش برداری یک گوشه خانه ساکت و آرام می ایستد و هیچ کاری نمی کند. برای همین باید مدام حواسم بهش باشد. که ناایستد. افسردگی نگیرد. روزهای خودم را تابستان گرم تکه پاره کرده و پخش کرده در فاصله بین خانه خودم و کارگاه و خانه پدری. باز رسیده ام به فصل در راه بودن و نرسیدن. البته که یک ماه هم از تعطیلات طولانی مدرسه تمام شد.

اگر از حال ما بپرسید ملالی نیست. می شود گفت ملالی نیست. هستند کسانی که ناخنهای تیزشان را می کشند روی شیشه روحم ولی می توانم با ها کردن روی شیشه ندید بگیرمشان. آنقدرها مهم نیستند. ناخن کشیدنشان از سر ضعف و حسادت است و من حوصله شان را ندارم.

در همین مدتی که نبودم 39 ساله شدم. عدد کمی ترسناک است. اما خوش گذشت. سه بار شمع فوت کردیم و با پسر عکسهای مکش مرگما انداختیم و در انواع مجازستانها منتشر کردیم. آخر داد پسرک درآمد که امسال از من بیشتر تولد داشتی که حق با بچه بود. برای همین امروز که سی و نه سال و 5 روزه شده ام نشسته ام کنار پنجره ام و به برگهای درختها نگاه می کنم که از زور گرما خسته و بی رمق از شاخه آویزان شده اند.

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اما خیلی نوشتنم نمی آید. یک کلاس داستان تازه شروع کرده ایم و جلسه دومش خوب بود. مشغولم. کار. تابستان. پسر. داستانم. داستانم. داستانم. لیلا. تو. دوستانی بهتر از برگ درخت که حالا دیگر گ.م میانشان نیست. می گذرانیم. با پوست کلفتمان در شهر داغ تردد می کنیم. بچه های سرکشمان را از این طرف به آن طرف می کشانیم و مواظبیم که آدمهای قصه راه خودشان را درست بروند.

ملالی نیست. می شود گفت در مجموع ملالی نیست.