یکی به نعل و یکی به میخ
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٧  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

یک. می‌گویند با خوک کشتی نگیر به دو علت. اول اینکه کثیف می‌شوی. دوم اینکه خوک از این کار لذت می‌برد.

*

دو. آفتاب افتاده روی مانیتور و این نقطه اوج روز من است. آفتاب. آفتاب آنقدر کوتاه، مهمان خانه‌ام است که شبها پرده‌ها را باز می‌گذارم. می‌ترسم صبح کنارشان نزنم و آفتاب نیفتد روی دیوار و فرش و کتابهایم. می‌ترسم آفتاب راه خانه‌ام را فراموش کند. به اینجا می‌گویم خانه‌ام. اینجا شاد و آزادم. اینجا سنگینی گناه آلود کسی دیگر بودن به دوشم نیست. اینجا ناکافی نیستم. اینجا منم.

 « و کسی که دوست می‌دارد،

 و کسی که دوست می‌دارد

و کسی که در درون خویش

ناگهان پیوند گنگی باز می یابد

با هزاران چتر غربت بار نامعلوم...»

*

سه. دنیا بی رحم است نه برای اینکه مردها با ما بی رحمی می کنند. بی رحم است برای اینکه زنانی هستند که دامن می زنند به یک ظلم تاریخی. برای اینکه خودشان را پشت استدلالهای پوسیده پنهان می کنند. برای اینکه از دادن یک جواب ساده عاجزند. دنیا بی رحم است برای اینکه زنانی هستند که فکر نمی کنند. که امیدشان به  تپه ای پوشالی است که رویش ایستاده اند.که فکر می کنند سیل نمی گیرد. پس می توانند سنگ پرتاب کنند. می توانند بی رحم باشند. می توانند مادری را تهدید کنند. من در مقابل این همه بلاهت سکوت می کنم. فکر می کنم یک روز که خودشان مادر شده باشند،شاید بفهمند که چه دردناک است اختیار آن «نازک آرای تن ساق گلی» را نداشته باشند که جانشان برایش می رود.  

*

چهار. مجازستان از فقدان لحن رنج می‌برد. من این فقدان لحن را با تجسم خودم جبران می‌کنم. قیافه زن را مجسم می‌کنم وقتی که سه چهار صفت پشت سر هم دنبال یک اسم ردیف می‌کند. تفرعنش را و بعد خنده ام می‌گیرد. از نقصانی که وادارش می‌کند اینجور دست به دامان صفات شود. نقصان. زندگی آنقدر آموزنده بوده که وقتی تعداد صفتها از حد می‌گذرد خیلی ساده شک کنم که جایی از کار دروغ است.

*

پنج. لته وسطی شیشه ها را پاک کرده ام. حالا فقط اگر به روبرو نگاه کنم همه چیز شفاف است. همه چیز برق می‌زند. همین خوب است که به روبرو نگاه کنم. به زنی که ایستاده است. به زنی که توانایی ایستادن دارد. در برابر دنیایی که برای نشستگان و فروروندگان نوشابه باز می‌کند. گیرم که نوشابه ای به ما نرسد. از اینجا که ایستاده ام که ایستاده ایم دنیا جور دیگری دیده می‌شود.

*

شش. آمدم که این پست را بنویسم. با چشمهای سنگین. بعد نامه ات باز شد به جای این همه که می‌خواستم بنویسم نامه ات را خواندم. دلم گرم شد به مهرت. یک تکه اش را بی دخل و تصرف همینجا می‌آورمش. بی اجازه. باید زیرش تگ «جهت ثبت در تاریخ» بزنم.

« میدانی شیدا، من فکر میکنم من تو او و تمام کسانی که رنجهای زیادی کشیده‌ایم و خواهیم کشید باز هم
گنج هایی داریم که آن زنان ساده ی کامل دیگر ندارند.

درست است که گاهی از فرط خستگی و درماندگی (تو بخوان بی پناهی!!!) گاهی دست به دامن پناه همان زنان ساده‌ی کامل می‌شویم اما به اندازه همان نور ستاره  و همان رنج رسیده به گنج فاصله هست بین ما و آنها...»

*

هفت. آن کس که نداند که نداند که نداند ...

*

هشت. تقصیر خودم بود. نباید با خوک کشتی می‌گرفتم.